Saturday, September 22, 2012

بدیع اوّل در امر بابی


 بدیع اوّل در امر بابی 
 باب‌الباب که بود؟
   
نوشته شده توسط Farzan
۰۱ مهر ۱۳۹۱
بدیع اوّل در امر بابی 
باب‌الباب که بود؟
مقدّمه
در تاریخ امر بابی و بهائی، نقطۀ آغازین را شبی می‌دانیم که جوانی 25 ساله، مهبط وحی صمدانی، رسالت خود را به جوانی 36 ساله، در لباس طلبه‌ای مشتاق و در جستجوی محبوبی که بشارت قـُرب ظهورش را از استادش شنیده، ابلاغ می‌کند. ابتدای کار چندان به راحتی پیش نمی‌رود؛ چنان نیست که طلبۀ مزبور ادّعای مظهر ظهور را بلافاصله بپذیرد و اگرچه خوف از آن دارد که مبادا با مظهر ظهور الهی محاجّه نماید، امّا در کمال ادب، و شاید شرمساری، آنچه را که برایش در طول مدّت کسب علم لاینحلّ مانده و بر اوراق کاغذ نگاشته، به حضورش تقدیم می‌کند که اگر جوابش را داد بتواند او را بپذیرد و در مقابلش سر تعظیم فرود آورد وإلّا آن را در حدّ ادّعایی بی‌اساس تلقّی کرده به راه خویش برود و جستجویش را ادامه دهد.
این عمل او اگرچه با لطف و فضل مظهر ظهور الهی مواجه می‌گردد و جواب سؤالاتش داده می‌شود، امّا کلامی که بر لسان مظهر ظهور جاری می‌گردد که اگر به این سؤالات پاسخی داده نمی‌شد آیا دالّ بر آن بود که حضرتش کسوت رسالت را بر دوش نداشت، کلامی کوتاه از حضرت بهاءالله را تداعی می‌کند که فرمود، "یا ابن الانسان لاتتعد عن حدّک و لاتدّع ما لاینبغی لنفسک. اسجُد لطلعة ربّک ذی القدرة و الإقتدار" (کلمات مکنونه عربی، شماره 24). آیا در حدّ انسان هست که در مقابل عظمت پروردگار و فرستادۀ او دست به امتحان بزند و از او دلیل و مدرک بطلبد؟ با این همه حضرت اعلی، در دلائل السّبعه، جستجوی او و نهایتاً یافتن حق را در نزد صاحب حق ستوده‌اند، "حتّی طفل‌های اصفهان هم ... می‌گفتند که یک طلبۀ پیراهن‌چاک آمد از قِبَل سیّد و عالم کبیر آن ارض را، که محمّد باقر نام بوده، به دلیل و برهان الزام کرد. حال، این یکی از ادلّاء این ظهور است که بعد از فوت مرحوم سیّد رفع‌الله درجته، اکثر علمای وقت را دقّت نموده و نیافت حق را إلّا در نزد صاحب حق و بر این سبب به موهبه‌ای مستوهب شد که غبطۀ آن را خلق اوّلین و آخرین الی یوم‌القیامة دارند" (ظهورالحق، ج3، ص139).
در مقایسه‌ای که بین نحوۀ ایمان آوردن جناب باب‌الباب و جناب قدّوس صورت می‌گیرد، نفس ثانی مظهر ظهور را در همان نگاه اوّل می‌شناسد و از او حجّت نمی‌طلبد و بدین لحاظ از اوج تقدّسی برخوردار می‌شود که حضرت بهاءالله، در توضیح عبارت قرآنی "فعزّزناهما بثالث"، در حقّ او می‌فرمایند، "و امّا ما سئلت عن الله ربّک فیما أنزلناه مِن قبل علی محمّد عربیّاً فاعلم بأنّ اوّل ما بعثناه بالحق فهو علیٌّ قد أشرقناه عن افق الفارس و أنزلناه علی ظلل الرّوح مِن سماء عزٍّ علیّا و آخر ما بعثناه فهو ایضاً علیٌّ و سمّیناه فی الملأ الأعلی باسمنا القدّوس إن أنت بذلک علیما و عزّزناهما بهذا الجمال الّذی ظهر بالحق و أشرق عن افق الأمر بسلطانٍ مبینا" (مائدۀ آسمانی، ج4، ص88 – مضمون: و این که از خدایت دربارۀ آنچه که از قبل نازل شد بر محمّد عربی [قرآن، سورۀ یس، آیۀ 14] پرسیدی، پس بدان که اوّل کسی را که به حقّ مبعوث کردیم علی [حضرت ربّ اعلی] بود که از افق فارس او را طالع کردیم و او را در سایۀ روح از آسمان عزّت و بلندی نازل فرمودیم؛ و دیگری باز هم علیّ بود که مبعوثش کردیم و او را در ملأ اعلی به اسم قدّوسمان تسمیه نمودیم اگر به آن واقف باشی و این دو را عزّت بخشیدیم به ظهور این جمالی که به حق ظاهر شد و از افق امر به عظمت آشکار اشراق نمود).
مقایسۀ این دو مقام را در بیانی از حضرت بهاءالله می‌توانیم مشاهده کنیم که می‌فرمایند انسان عارف مظهر ظهور را در همان نگاه اوّل می‌شناسد و ابداً حجّت از او نمی‌طلبد. و این که آیات حجّت قرار گرفته، صرفاً فضل الهی بر بندگان است تا راهی به سوی عرفان مظهر حق بیابند: "سبحان الّذی نزّل الآيات بالحقّ و جعلها هُدیً و ذکرًی للعالمين و بها عرّف العباد نفسَه العلیّ العظيم و بها أنطق الممکنات علی ما شهد لنفسه بنفسه بأنّه لا اله الاّ أنا المقتدر العزيز القدير؛ و الّذی جعل‎‌الله بصره حديداً يعرفه بنفسه و بظهوره بين السّموات و الأرضين و الّذی عجز عن عرفان نفسه بنفسه جعل الآيات له دليلاً لئلاّ يُجعلَ محروماً عن شمس العرفان فی أيّام ربّه و يتمّ حجّته علی العباد و هذا مِن فضله عليهم ليشکروه و يکوننّ من الشّاکرين" (لئالی حکمت،‌ ج3،‌ ص115-114 – مضمون: مقدّس است کسی که آیات را به حق نازل کرد و آن را هدایت و ذکری برای اهل عالم قرار داد و به وسیلۀ آن خودش را به بندگانش شناساند و به این واسطه آفریدگان را به سخن آورد تا بگویند آنچه را که خودش برای خویش شهادت داد که نیست خدایی غیر از من که توانا و عزیز و قدیر هستم. و کسی که خداوند به او دیدۀ تیزبین داده باشد، او را به نفس او و به ظهورش بین آسمانها و زمین‌ها می‌شناسد و کسی که از عرفان نفس او به خود او ناتوان بماند، آیات را دلیل راه او قرار می‌دهد که مبادا از خورشید معرفت الهی در ایّام پروردگارش محروم بماند و به این وسیله حجّتش را بر بندگان تمام می‌کند و این از فضل او بر آنها است تا او را سپاسگزار باشند).[1]
بنابراین، آنچه که جناب ملّا حسین بشرویی در ابتدای کار انجام دادند، در کسوت کسانی بود که هنوز پای‌بند اصول آموخته شده در مکتب و مدرسه هستند و فضل الهی بود که سبب شد این تقاضای او پذیرفته شود و به دو حجّت، یعنی جواب سؤالات و نزول تفسیر بر سورۀ قرآنی یوسف، حقّانیت مظهر ظهور الهی را بر او ثابت کردند.[2]
در نگاهی دیگر می‌توان جناب باب‌الباب را مظهر متحرّی واقعی حقیقت تلقّی کرد که حتّی در مقابل کسی که داعیۀ مظهریت ظهور را دارد، طلب حجّت و برهان می‌کند و شاید به این وسیله راه را نشان نفوسی می‌دهند که در این دور صمدانی برای عقلانیت، استدلال و تحرّی حقیقت ارزش قائلند و آن را در عرصۀ دین به کار می‌گیرند. اگر به این نگاه بنگریم، شاید بتوانیم استنباط کنیم که هر یک از این دو نفس مقدّس در این دور الهی مظهر نوعی وصول به عرفان الهی و اقبال به مظهر ظهور ربّانی هستند. امّا، این استنباط در حدّ بشری است و حکم قطعی نمی‌توان داد.
امّا آنچه که بعد از آن لحظه رخ داد و این که چرا ایشان برای ابلاغ پیام الهی انتخاب گردید، موضوع بحث این مقالۀ مختصر است. با توجّه به این موارد است که می‌توان به عظمت ایشان، کاری که ایشان انجام دادند و رویدادهای بعدی در زندگی کوتاه بعد از ایمانشان، تا حدّی پی برد.
یوم الست و عهد آن
یوم الست، که در قرآن کریم (سورۀ اعراف، آیۀ 172) به آن تصریح شده، معروف است که خداوند از جمیع بندگان عهدی را گرفت و فرمود که آیا من خدای شما نیستم و همه جواب مثبت دادند. در واقع ارادۀ خود را در ارادۀ حق فانی ساختند و کلمات مکنونۀ فارسی، "ای دوستان من آیا فراموش کرده‌اید آن صبح صادق روشنی را که در ظلّ شجرۀ انیسا، که در فردوس اعظم غرس شده، جمیع در آن فضای قدس مبارک نزد من حاضر بودید و من به سه کلمۀ طیّبه تکلّم فرمودم و جمیع آن کلمات را شنیده و مدهوش گشتید و آن کلمات این بود ای دوستان رضای خود را بر رضای من اختیار مکنید و آنچه برای شما نخواهم هرگز مخواهید و با دلهای مرده که به آمال و آرزو آلوده شده نزد من مَیایید. اگر صدر را مقدّس کنید حال آن صحرا و آن فضا را به نظر در آرید و بیان من بر همۀ شما معلوم شود" (مجموعه الواح، ص377)، گویای همین مطلب است.
امّا این به بدایت خلقت مربوط نمی‌شود، زیرا که احدی از بدایت خلقت خبر ندارد. این موضوع به ابتدای هر ظهور مربوط می‌شود که مظهر الهی از خلایق عهدی می‌گیرد که مشیت خود را در مشیت او فانی سازند و طبق اوامر الهی رفتار کنند. جمال مبارک در این باره توضیح داده‌اند:
"جمیع عالم به ارادۀ حق جلّ جلاله خلق شده و آدم بدیع از کلمۀ مطاعۀ الهیّه به وجود آمده و اوست مطلع و مکمن و معدن و مظهر عقل و از او خلق به وجود آمده؛ اوست واسطۀ فیض اوّلیه. از اوّل خلق علی ما هو علیه احدی اطّلاع نداشته جز علم حقّ جلّ جلاله که محیط است بر کلّ شیء و قبل وجوده و بعد وجوده...عالم ذرّ هم که مشهور است در بعثت انبیاء بوده و مادون آن موهوم و از ظنون و در حین ظهور کلّ خلق در صُقع واحدند و بعد به قبول و عدم قبول صعود و نزول و حرکت و سکون و اقبال و اعراض مختلف می‌شوند. مثلاً حقّ جلّ جلاله به لسان مظهر ظهور می‌فرماید الستُ بربّکم. هر نفسی به قول بلی فائز شد، او از اعلی‌الخلق لدی الحقّ مذکور" (یاران پارسی، ص41).
این معنی در لوح حج شیراز نیز تصریح شده است. وقتی امر می‌فرمایند که به سنّت مرسلین و سجیّۀ مقرّبین بگوید، "لبّیک الّلهم لبّیک و سعدیک و النّور بین یدیک" (اثار قلم اعلی، ج4، ص89 و 90)، تأکید می‌فرمایند که "بهذه الکلمة تُجیبُ ربَّک حین الّذی استوی علی العرش و نادی الممکنات بقوله ألستُ بربّکم و إنّ هذه لَسرٌّ هذا لو أنتم فی أسرار ربّکم تتفکّرون بل لو تشهد بعین الفطرة لتشهده حینئذٍ یکون مستویاً علی أعراش الموجودات و ینادی بأنّه لا اله إلّا أنا المهیمن القیّوم" (همان مأخذ – مضمون: به این کلمات ندای پروردگارت را اجابت می‌کنی موقعی که بر عرش بنشست و ممکنات را به کلام"الست بربّکم" ندا کرد و این سرّ است اگر در اسرار پروردگار تفکّر نمایید بلکه اگر به عین فطرت نگاه کنید همین الآن هم او را بر عرش موجودات جالس بینی که ندا می‌کند نیست خدایی جز من که مهیمن و قیّوم هستم).
بنابراین، در یوم الست، که در هر ظهور تکرار می‌شود، این عهد از جمیع گرفته می‌شود. اوّل کسی که به گفتن "بلی" توفیق یابد، او آدم اوّل، بدیع آن دور، اوّل مَن خلق‌الله در دورۀ آن مظهر ظهور است. حضرت عبدالبهاء در اشارتی لطیف می‌فرمایند که "باء" اوّل حرفی است که بر لسان موجودات جاری شد، زیرا کلمۀ "بلی" در جواب حضرت احدیت بر زبان آنها جاری شد: "الباء أوّل حرف نطقت به ألسن الموحّدين و انشقّت به شفة المخلصين فی کور الظهور و الاختراع. بل أوّل حرف خرج من فم الموجودات و فاهت به أفواه الممکنات فی مبدأ التکوين و الابداع عند ما خاطب الحقّ سبحانه و تعالی خلقه فی ذرّ البقاء و نادی ألست بربّکم قالوا بلی" (مکاتیب عبدالبهاء، ج1، ص44 / مِن مکاتیب عبدالبهاء، ص38 – مضمون: حرف "ب" اوّلین حرفی است که یکتاپرستان به آن سخن گفتند و لبان مخلصین در دورۀ ظهور به آن باز شد؛ بلکه اوّلین حرفی است که از دهان موجودات خارج شد و دهان ممکنات در ابتدای خلقت، زمانی که خداوند تعالی در عالم ذر ندای "الست بربّکم" بر آورد، به آن تکلّم نمود).
شاید این بیان حضرت بهاءالله در لوح اعمال حجّ شیراز نیز به گونه‌ای دیگر اعطاء مقام ابوالبشر در دور بابی به حضرت باب‌الباب باشد که فرمودند شخص زائر باید در مقابل بیت شیراز بایستد و بعد از شهادت دادن به این که جمال رحمن در این مقام ظاهر شدی و بنفس مبارکش بر عرش غفران جالس شده بگوید، "اشهد أن بقبضةٍ من هذا التّراب خُلِقَ آدم الأولی و لذا سُمّی ابوالبشر فی ملکوت الأسماء و جعله الله اوّل ذکره بین الخلائق اجمعین" (امر و خلق، ج4، ص127 / آثار قلم اعلی، ج4، ص92)
حضرت عبدالبهاء تکرار این یوم الست را به گونه‌ای دیگر بیان می‌فرمایند، "شمس حقیقت چون از مطلع آمال فیض نامتناهی مبذول داشت و افق وجود به پرتو تقدیس منوّر گشت، چنان جلوه[ای] فرمود که ظلمات دهماء مضمحل و معدوم گردید. لهذا خطّۀ خاک غبطۀ افلاک شد و عرصۀ ادنی جلوه‌گاه ملکوت اعلی گشت. نفحات قدس وزید و روائح طیّبه منتشر شد. نسائم ربیع الهی به مرور آمد و اریاح لواقح فیوضات نامتناهی از مهبّ عنایت بوزید. صبح نورانی دمید و بشارت موهبت کبری رسید. نوبهار الهی در عالم امکانی خیمه و خرگاه زد. ارض وجود به حرکت آمد و خطّۀ شهود مهتزّ گشت. خاک افسرده ریاض باقیه شد و ارض میّته حیات ابدیّه یافت. گل و ریاحین عرفان روئید و سبزۀ نوخیز معرفةالله دمید. عالم امکان مظهر فیوضات رحمان شد و حضرت شهود جلوه‌گاه غیب مکنون گردید. ندای الهی بلند شد و بزم الست آراسته گشت. کأس میثاق به دور آمد و صلای عمومی بلند شد. قومی سرمست آن صهبای الهی شدند و گروهی محروم از موهبت عظمی ... شما ای یاران رحمانی به شکرانۀ ربّ ودود زبان گشایید و به حمد و ستایش جمال معبود پردازید که از این کأس طهور سرمستید و از این جام صهباء پر نشئه و انجذاب" (آیات بیّنات، ص375).
از شجرۀ انیسا نیز ذکری به میان آمد. حضرت عبدالبهاء آن را نیز صریحاً مربوط به عهد و میثاق الهی در هر دور می‎دانند: "ای بندگان حضرت دوست در ظلّ شجرۀ انیسا در فردوس اعلی در بساط موهبت جمال ابهی حاضر شدید و خطاب عهد و میثاق را به جان و دل استماع کردید و جام الست را سرمست نوشیدید و به وفای عهد قیام نمودید و در سبیل پیمان جان و روان ایثار نمودید..." (حدیقۀ عرفان، ص278 به ص293 نیز نگاه کنید).
وقتی کسی از آن فقره کلمات مکنونه مربوط به شجرۀ انیسا سؤال کرد، مرکز میثاق در جواب فرمودند، "آن صبح صادق روشن فجر میثاق است و شفق عهد نیّر آفاق؛ شجرۀ انیسا شجرۀ مبارکه است که در فردوس اعظم نشو و نما نموده و سایه بر جمیع آفاق افکنده" (یادنامۀ مصباح منیر، ص260).
و در کلامی دیگر می‌فرمایند، "مراد از آن عبارت فقرۀ کلمات مکنونه یعنی صبح صادق روشن، فجر ظهور است که حضرت اعلی تجلّی فرمودند و مراد از شجرۀ مبارکه جمال قدم است و مراد از آن فضا فضای دل و جان است و حضور خلق عبارت از حضور روحانی است نه حضور جسمانی و ندای الهی در فضای دل و جان بلند شد و چون خلق هوشیار نشدند لذا مدهوش گشتند" (پیام بهائی، شمارۀ 27، ص4).
بنابراین، وقتی صبح صادق روشن، که زمان گرفتن عهد الست از بندگان است، اوّل کسی که لبّیک گوید و ایمان آوَرَد، همو آدم و بدیع اوّل است؛ همو کسی است که بر جمیع خلایق پیشی گرفته و بقیه از او آفریده شده‌اند. بنابراین، او آدم آن دور است و بقیه بنی آدم.
اوّل مَن آمَن
در تاریخ ادیان، اوّل کسی که به مظهر ظهور الهی اقبال می‌کند مورد عنایت خاصّ است. زیرا در آن لحظه تنها نفسی است که آمادگی دارد تا پیام الهی را بشنود و به آن اقبال کند و پس از او دیگران در آن وادی قدم می‌گذارند. در واقع او اوّل مَن خلق‌الله در آن یوم است و جز او احدی آمادگی آن را نداشته که کلام الهی را بشنود و به آن اقبال کند.
حضرت بهاءالله در وصف پطرس قدّیس، اوّل مَن آمَن به حضرت مسیح، در لوح هرتیک، چنین می‌فرمایند، "أن یا حبیب ینبغی لحضرتک أن تتفکّرَ فی کلمةالله و عظمتها و حلاوتها إنّها تکفی العالمین. إنّ أوّل مَن آمَن بالرّوح قد أخَذَه جذب کلمة ربّه و بها أقبَلَ و أمَن منقطعاً عمّا فی أیدی النّاس. هذا ینبغی لحیتان البحر الأعظم" (لئالی‌الحکمة، ج3، ص216 – مضمون: ای دوست لازم است که شما در کلام الهی و عظمت و حلاوت آن که اهل عالم را کفایت می‌کند، درست فکر کنید. اوّل کسی که به حضرت مسیح ایمان آورد جاذبۀ کلام پروردگارش او را اخذ کرد به طوری که در کمال وارستگی از آنچه که مردم در اختیار داشتند، به آن اقبال نمود و ایمان آورد. شایسته است که ماهیان دریای بزرگ نیز چنین کنند). در بیان تقلیب پطرس در اثر کلمةالله در بیان دیگر نازل، "فاعلم أنّ الّذی آمن بالرّوح فی اوّل امره کان صیّاداً یصطادُ الحوت فی البحر فلمّا أشرقَت علیه الکلمة مِن افق الإرادة أقبل بکلّه إلی العزیز الحکیم" (لئالی‌الحکمة، ج2، ص155 – مضمون: پس بدان اوّل کسی که به حضرت مسیح ایمان آورد صیّادی بود که در دریا ماهی می‌گرفت. پس وقتی که کلمةالله از افق اراده بر او اشراق کرد، به تمام وجود به خداوند عزیز حکیم اقبال کرد).
در واقع در بیان فوق مشهود می‌گردد که انجذاب اوّل مَن آمن سبب ایمان او گردید و مجذوب کلمةالله شد و او را سرمشقی قرار می‌دهند برای کلّیه نفوس انسانی که نیاز به مائدۀ روحانی دارند. در حقیقت کلمةالله به منزلۀ دریا است و نفوس انسانی به منزلۀ ماهی[3] و اوّل کسی که پی به این نیاز برد و مجذوب ماء حَیَوان گشت، اوّل مَن آمن بود.
حضرت عبدالبهاء در تبیین این مقام می‌فرمایند، "آدم در اکوار الهیّه و ادوار مقدّسۀ رحمانیّه، اوّل مَن آمَن است. چه که بدیع اوّل است و بنی آدم نفوسی هستند که در آن کور در ظلّ آن کلمۀ رحمانیّه در آیند و به منزلۀ سلاله و نسل او هستند. لهذا «و فضّلناه علی کثیرٍ مِمّا خلق»[4] مراد فضیلت این نفوس است بر سایرین. ماعدا نفوسی که به منزلۀ آبا هستند. چه که آن نفوس مستثنی هستند" (منتخباتی از مکاتیب، ج6، ص182). در این بیان نکتۀ جالب تعیین وجود ملائکه است. در ادامه می‌فرمایند، "نفوسی که از عالم بشریّت منسلخ شدند و به صفات ملکوتیّه متّصف گشته‌اند، آن نفوس از ملأ عالّین و ملائکۀ مقرّبین محسوبند و به سمت مَلَکیّت موسوم."
تعبیر دیگری نیز در آثار حضرت عبدالبهاء مشاهده می‌شود و آن این است که مظاهر ظهور در هر دور عبارت از آدم و اوّل مَن آمن عبارت از حوّا است و کلّیه مؤمنین بعد از اوّل مَن آمن عبارت از فرزندان روحانی آنها هستند. عین بیان مبارک چنین است، "و امّا ما سئلت مِن بدو الخلق إعلمی أنّه لم‌یزل کان الحقّ و کان الخلق لا اوّلٌ للحق و لا اوّلٌ للخلق. هذا مِن حیث الأجسام فی عالم الإمکان ولکن البدء المذکور فی الکتب المقدّسة عبارة عن بَدء الظّهور و الخلقة عبارة عن التّولّد الثّانی الرّوحانی کما قال المسیح ینبغی لکم أن تولدوا مرّة اُخری و لا شکّ أنّ مبدء هذا الخلق الرّوحانی کان نفس الظّهور فی کلّ عهدٍ و عصرٍ لأنّ کلّ مظهرٍ مِن مظاهر الحقّ هو آدم و اوّل مَن یؤمن به فهو حوّا و کلّ النّفوس الّتی یتولّدُ بالولادة الثّانویّة الرّوحانیّة أولادهما و سلالتهما" (یادنامۀ مصباح منیر، ص154 – مضمون: و این که از ابتدای خلقت سؤال کردی، بدان که همیشه حق بوده و خلق بوده؛ نه اوّلی برای حق متصوّر و نه ابتدایی برای خلق موجود. این از لحاظ اجسام در عالم امکان است. ولی ابتدای مذکور در کتابهای مقدّس عبارت از ابتدای هر ظهور است و آفرینش عبارت از تولّد ثانی روحانی است همانطور که حضرت مسیح فرمود که شایسته است دوباره متولّد شوید. تردیدی نیست که ابتدای این آفرینش روحانی خود ظهور در هر عهد و عصر است. زیرا هر مظهری از مظاهر حق "آدم" و اوّل کسی که ایمان آورد عبارت از "حوّا" است و جمیع کسانی که به ولادت ثانوی روحانی متولّد می‌شوند، فرزندان و نسل آنها هستند).
بنابراین، مقام اوّل مَن آمن، مقام کوچکی نیست که بتوان آن را سهل شمرد. زمانی که ملّا حسن بجستانی در بغداد به حضور جمال مبارک تشرّف یافت، آنچه که مطرح نمود آن که خود را واجد صفات و اسمایی که حضرت ربّ اعلی برای حروف حیّ قائل شده بودند، نمی‌دانست و به این علّت دچار تردید گشت. حضرت بهاءالله تصریح فرمودند که صفاتی که حضرت اعلی برای حروف حیّ قائل شدند، در واقع مربوط به "اوّل من آمن" و معدودی دیگر است: "در حسن بجستانی مشاهده نما؛ وقتی در عراق بین یدی حاضر. در امر نقطۀ اولی روح ما سواه فداه شبهاتی بر او وارد. چنانچه تلقاء وجه معروض داشت و جواب بالمواجهه از لسان مظهر احدیّه استماع نمود. از جمله اعتراضاتی که بر نقطۀ اولی نموده آن که آن حضرت در جمیع کتب منزله حروف حیّ را به اوصاف لاتُحصی وصف نموده‌اند و مَن یکی از آن نفوس محسوبم و به نفس خود عارف و مشاهده می‌نمایم که ابداً قابل این اوصاف نبوده و نیستم. نفس اوصاف سبب ریب و شبهۀ او شده و غافل از آن که زارع مقصودش سقایۀ گندم است ولکن زَوان بالتّبع سقایه می‌شود. جمیع اوصاف نقطۀ بیان راجع است به اوّل مَن آمن و عدّۀ معدودات. حسن و امثال او بالتّبع به ماء بیان و اوصاف رحمن فائز شده‌اند. و این مقام باقی تا اقبال باقی وإلّا به اسفل مقرّ راجع" (اقتدارات، ص138).
در اینجا این بحث پیش می‌آید که اگر مقصود حضرت اعلی از جمیع اوصاف مزبور جناب ملّا حسین بشرویی و چند تن دیگر بوده، اگر این نفوس نیز مشمول بیان فوق می‌شدند که می‌فرمایند، "این مقام باقی تا اقبال باقی"، در این صورت اوصاف مزبور به که راجع می‌گشت. حضرت عبدالبهاء در جواب فرزند مخاطب لوح مبارک فوق به این سؤال پاسخ عنایت فرموده‌اند. در این لوح مبارک عظمت مقام جناب باب‌الباب کاملاً مشهود می‌گردد:
"ای سليل نبيل جليل سؤال از اين عبارت مبارکه که در لوح مرحوم والد از سماء فضل نازل شده در ذکر حسن بجستانی که مي‌فرمايد نفس اوصاف سبب ريب و شبهه او شده غافل از آن که زارع مقصودش سقايۀ گندم است و لکن زوان بالتبع سقايه مي‌شود جميع اوصاف نقطه بيان راجع است به اوّل من آمن و عدّه معدودات؛ حسن و امثال او بالتبع به ماء بيان و اوصاف رحمن فائز شدند و اين مقام باقی تا اقبال باقی و الّا به اسفل مقرّ راجع. انتهی قوله جلّ و علا.
بعد سؤال نموده‌ايد که اوّل من آمن روحی له الفداء اگر محروم مي‌شد در ظهور جمال مبارک حال چگونه مي‌گشت و اين اوصاف به که راجع بود. بدان که جميع نعوت و محامد و اوصاف و کمالات از خصائص شمس حقيقت است و چون ضياء صادر از او و راجع به او و اين کمالات در حقائق سائره مقتبس از آن شمس حقيقت است و هر حقيقتی از حقائق به حسب استعداد و لياقت خويش از آن انوار اقتباس مي‌نمايد. اوّل من آمن روحی له الفداء به منزله مه تابان بود که اقتباس انوار از آن شمس حقيقت نمود و سائر نفوس مهتديۀ جليله در آن کور به منزله نجوم" (مکاتیب عبدالبهاء، ج1، ص480).
به این ترتیب عظمت مقام حضرت باب‌الباب تا حدّی مکشوف می‌گردد و دلیل فضیلت ایشان بر سایر نفوس نیز معلوم می‌گردد. در واقع نورانیت نجوم هرگز به پای نور ماه نرسد؛ ماه مستقیماً از شمس حقیقت کسب نورانیت کرده و در دوران لیل به نورافشانی می‌پردازد. البتّه باید توجّه داشت که فوز به این مقام فقط به علّت "الایمان بالله و عرفان نفسه و الایقان بامره" حاصل شده است. در سورةالوفا به این نکته اشارتی لطیف دارند که، "فانظر فی یوم القیامة لو یحکُمُ اللهُ علی أدنی الخلق مِنَ الّذین آمَنوا بالله بأنّ هذا أوّل مَن آمَن بالبیان إنّک لاتکن مریباً فی ذلک و کن مِنَ الموقنین و لاتنظر إلی الحدود و الأسماء فی هذا المقام بل بما حُقّقَ به أوّل مَن آمن و هو الایمان بالله و عرفان نفسه و الایقان بأمره المبرم الحکیم" (آثار قلم اعلی، ج4، ص353 – مضمون: نگاه کن به روز قیامت اگر خداوند به حقیرترین خلقش از کسانی که ایمان به خداوند آورده‌اند حکم کند که او اوّل مَن آمن به بیان است، ابداً شک نکن و یقین داشته باش و نگاه به حدود و اسم‌ها در این مقام نکن بلکه به آنچه که سبب تحقّق اوّل من آمن شدن او گشته توجّه کن و آن ایمان به خداوند و عرفان نفس او و ایقان به امر مبرم حکیم او است).
جوهر کلّ وجود
هر زمان که شخصی آمادۀ شنیدن کلام الهی باشد، مظهر ظهور رسالت خویش را آشکار می‌سازد و به او ابلاغ می‌کند. حضرت مسیح این آمادگی را در جناب پطرس مشاهده فرمودند و حضرت ربّ اعلی در وجود جناب ملّا حسین بشرویی به رأی‌العین مشهود دیدند. در واقع در آن لحظه و آن که امر الهی به جناب باب‌الباب ابلاغ شد، شخص دیگری دارای آن آمادگی نبود که این کلام را بشنود و اقبال نماید. جمال مبارک بنفسه المهیمنة علی الأشیاء به این موضوع شهادت داده‌اند. در کتاب ایقان (ص 173 طبع مصر) می‌فرمایند، "در این ظهور اظهر و سلطنت عظمی جمعی از علمای راشدین و فضلای کاملین و فقهای بالغین از کأس قرب و وصال مرزوق شدند و به عنایت عظمی فائز گشتند و از کَون و امکان در سبیل جانان گذشتند. بعضی از اسامی آنها ذکر می‌شود که شاید سبب استقامت انفس مضطربه و نفوس غیر مطمئنّه شود: از آن جمله جناب ملّا حسین است که محلّ اشراق شمس ظهور شدند. لو لاه ما استوی الله عری عرش رحمانیّته و ما استقرّ علی کرسی صمدانیّته..."
در این بیان مبارک صریحاً می‌فرمایند که در آن لحظه و آن فقط جناب باب‌الباب آمادگی استماع کلام الهی و اقبال به آن را داشت و اگر حضرتش نبود، ظهور واقع نمی‌گشت. جناب اشراق خاوری در این خصوص این توضیح را مرقوم داشته‌اند، "اگر ملّا حسین در آن شب معیّن مخصوص، که لیلۀ بعثت بود، به محضر مبارک نمی‌رسید و مشرّف نمی‌شد، هیکل مبارک اظهار امر نمی‌فرمودند و بر عرش رحمانیت، که مقام اظهار امر است، مستقر نمی‌شدند و بر کرسی صمدانیت، که مقام مظهریت و رتبۀ ربوبیت است، جالس نمی‌گشتند. زیرا ملّا حسین اوّل مَن آمن بود، یعنی تنها نفسی بود که در آن ساعت معیّن به تنهایی استعداد قبول کلمه را داشت و در آن ساعت معیّن و وقت معیّن در شرق و غرب عالم کس دیگری نبود که مستعدّ قبول کلمه باشد و اگر ملّا حسین فرضاً در آن ساعت مشرّف نبود، همانا اظهار امر به تعویق می‌افتاد و حق خود را معرفی نمی‌فرمود. زیرا صاحب استعدادی برای قبول کلمۀ الهیّه جز او در آن ساعت بخصوص موجود نبود. ارادةالله قرار گرفته که اظهار امر و قیام مظهر امر در وقتی که ارادةالله قرار گرفته تحقّق یابد و در همان حین صاحب استعداد قبول کلمه را خلق می‎فرماید و یک ثانیه تقدیم و تأخیر نمی‌شود." (قاموس ایقان، ج3، ص1404)
در واقع به بیان حضرت ربّ اعلی، جناب باب‌الباب "جوهر کلّ وجود" بودند و ابداً کسی قابل قیاس با ایشان نبود. در باب هفتم از واحد ششم کتاب بیان دربارۀ جناب باب‌الباب می‌فرمایند، "چنانچه جوهر کلّ وجود در حین استماع مؤمن گشت با آن مناعت و ارتفاعی که در کینونت او بود که مقترنِ با کلّ نتوان ذکر کرد." جناب اشراق خاوری در این باب توضیح می‌دهند که، "ملاحظه فرمایید که اوّل مَن آمن را می‌فرمایند جوهر کلّ وجود بود و او را با دیگران نمی‌توان مقایسه کرد. زیرا در کینونت او مناعت و ارتفاع خاصّی بود و این همان استعداد قبول کلمه است که در آن ساعت معیّن فقط در او موجود بود و لهذا به او القاء کلمه شد و اگر او نبود همانا در القای کلمه تأخیر می‌شد. زیرا صاحب استعداد که کینونتش دارای مناعت و ارتفاع باشد وجود نداشت."
البتّه عبارت "جوهر وجود" در مقام اوّل به مظهر ظهور الهی اطلاق می‌گردد. حضرت عبدالبهاء در مورد عظمت مشهود حضرت بهاءالله در ادرنه می‌فرمایند، "آن جوهر وجود در محلّ منفی به قدرتی، عظمتی و قوّتی کبری ظاهر شد که خوف و هراس قلوب اهل آن سامان را مستولی شد که مبادا این شعله در آن خطّه جهان‌افروز گردد..." (منقول در توقیعات مبارکه خطاب به احبّای شرق، ص161) و در مورد حضرت اعلی می‌فرمایند، "ملاحظه فرمایید جوهر وجود، آن حقیقت نورانیّه و کینونت صمدانیّه و لطیفۀ ربّانیّه در میدان فدا جانفشانی فرمود..." (منتخباتی از مکاتیب، ج4، ص201). و در مقام دیگر به کتاب الهی مربوط می‌شود. نصرت‌الله محمّدحسینی دربارۀ باب هشتم از واحد سوم بیان می‌نویسد، "در بیان این که هر چه در عالم نام شیئیت دارد، اسم و روح آن در بیان است. به عبارت دیگر بیان جوهر کلّ وجود است" (حضرت باب، ص40-1039).
امّا در عالم خلق، به نفسی اطلاق می‌گردد که از هر گونه عَرَضی پاک و مقدّس باشد و جوهر وجودش به منصّۀ ظهور رسیده باشد و به بیان حضرت بهاءالله، "جوهر انسانیت در شخص انسان مستور؛ باید به صیقل تربیت ظاهر شود. این است شأن انسان و آنچه معلّق به غیر شد، دخلی به ذات انسانی نداشته و ندارد" (آثار قلم اعلی، ج7، ص129). در واقع ظهور مظاهر الهی نیز برای همین مقصود است که جواهر معانی را از معدن انسانی ظاهر فرماید. ظهور جواهر انسانی ربطی به مقام و مرتبۀ ظاهری او ندارد. حضرت اعلی در این خصوص می‌فرمایند، "در وقت جوهرگیری گندم پاک‌کن او قمیص نقابت را می‌پوشد؛ این است سرّ کلام اهل بیت (ع) در ظهور که می‌گردد اسفل خلق اعلای خلق و اعلای خلق اسفل خلق" (منتخبات آیات از آثار حضرت نقطۀ اولی، ص57).
توضیح دکتر داودی بر جوهر انسانی توضیح دهندۀ کلّ موضوع است: "جوهر چیست؟ امر پایداری است که زوال نپذیرد؛ حقیقتی است که دیگرگون نشود؛ پایۀ هستی است، بنیاد زندگی است. معنی مقابل آن عَرَض است. عرض چیست؟ چیزی است که می‌آید و می‌گذرد؛ نمود بی بود است؛ بر روی جوهر می‌نشیند، جوهر را ناپیدا می‌سازد و خود به جای آن پدید می‌آید. مانند غباری بر آئینه است؛ همچون جامه‌ای در تن آدمی است؛ بسان تلی از خاک و سنگ بر روی گنجینۀ سیم و زر و گوهر است. آئینه را نمی‌توان دید جز این که نخست غبار از چهرۀ او بزدایند؛ تن را نمی‌توان یافت جز این که نخست جامه از آن برکنند. گنج را نمی‌توان یافت جز این که نخست خاک از آن برگیرند" (انسان در آئین بهائی، ص87).
حال، آنچه که به چشم ظاهر می‌بینیم عَرَض است و آنچه در آن سوی عَرَض دیده می‌شود و باید به دیدۀ باطن آن را دید جوهر است. به ظاهر جز خاک پیدا نیست، امّا به حکم خرد باید به گوهری که در زیر زمین نهفته است پی برد. بدین سبب است که مظهر ظهور می‌تواند جوهر کلّ وجود را بیابد و مأموریت و رسالت خود را به او ابلاغ نماید. حضرت بهاءالله صریحاً می‌فرمایند که اگرچه به علّت عدم استعداد بندگان موانعی برای جدا کردن جوهر از عَرَض وجود دارد امّا این ظهور آنقدر عظیم است که، "الیوم اگر ذرّه‌ای از جوهر در صدهزار من سنگ مخلوط باشد و در خلف سبعه ابحر مستور، هرآینه دست قدرت الهی او را ظاهر فرماید و آن ذرّه جوهر را از او فصل نماید" (مائدۀ آسمانی، ج7، ص100).
جذب جواهر وجود در ابتدای ظهور جمال مبارک نیز از میان مؤمنین بیان صورت گرفت و آنچه که عَرَض بود به همان حال باقی ماند، "الیوم یومی است که کلمۀ جذبیۀ الهیّه مابین سموات و ارض معلّق و جذب می‌فرماید جواهر افئدۀ ممکنات را و آنچه از نفوسی که از امکنۀ ترابیه صعود ننموده‌اند، حکم ملل قبل و نفی بر آن نفوس مِن عندالله جاری. قسم به آفتاب معانی که اگر مقدار ذرّه‌ای از جوهر، بل اقلّ، در جبلی مستور باشد، البتّه کلمۀ جذبیّه و فصلیّه آن را جذب نماید و از جبل فصل کند. چنانچه در ملأ بیان ملاحظه می‌نمایید که آنچه از قلوب صافیه و نفوس زکیّه و صدور منیره در این قوم بود به مکمن اعزّ اعلا و مقرّ سدرۀ منتها متصاعد شدند آنچه از نفوس غیرمطهّرۀ کدره، به اصل خود راجع گشتند" (دریای دانش، ص129).
جمال قدم در سورةالزّیارة نیز، که به افتخار ورقةالفردوس، خواهر جناب باب‌الباب، عزّ نزول یافته به این موضوع اشاره دارند، "فیا حبّذا لک بما نسبکِ الله إلی اسمه الّذی به ظهرَت رایاتُ النّصر و أشرقَت شمسُ الفضل و لاح قمرُ الجود و استقرّ جمالُ القدم علی عرش اسمه العلیّ العظیم و به رفعَت ملکوت الأسماء و زیِنَت هیاکلُ الصّفات و ظهر هیکل القدس بطراز اسمه القدیم" (آثار قلم اعلی، ج4، ص304 – مضمون: خوشا به حال تو که خداوند تو را به اسمش نسبت داد؛ اسمی که به آن پرچم‌های نصرت برافراشته شد و خورشید فضل اشراق کرد و قمر جود نورافشانی کرد و جمال قدم [حضرت اعلی] بر عرش اسم بلندمرتبۀ عظیمش مستقر گشت و به او ملکوت اسما بلند شد و هیاکل صفات زینت یافت و هیکل قدس به طراز اسم قدیمش ظهور فرمود).
در واقع سورةالزّیارة مملو از اینگونه عنایاتی است که جمال مبارک نسبت به این نفس مقدّس ابراز داشته‌اند. در این لوح منیع او را اوّل نوری که از جمال احدیّه ظاهر شده و اوّل خورشیدی که از افق الهیّه اشراق کرده نامیده‌اند و تصریح فرموده‌اند، "لولاک ما ظهر جمال الهویّه و ما برز اسرار الصّمدیّة" (آثار قلم اعلی، ج4، ص306 – مضمون: اگر تو نبودی جمال هویّه ظاهر نمیشد و اسرار الهی آشکار نمی‌گشت).
خضوع و خشوع حضرت باب‌الباب
جناب باب‌الباب که بی اندازه مورد توجّه عمده تلامیذ جناب سیّد کاظم رشتی بودند و حتّی بعضی از شاگردانش به ایشان گفتند که اگر ادّعای قائمیت فرماید همگی خواهند پذیرفت و فرد طرف اعتماد جناب سیّد کاظم رشتی بود که به ایران اعزام شد تا با دو تن از اعاظم روحانیون صحبت کند و حقیقت معتقدات شیخ و سیّد را بیان کند، و بعد از ایمان نیز بی‌اندازه مورد توجّه کبار اصحاب و کلّیه احباب بود، در حین عزیمت از ماکو از مولایش شنید که باید در خطّۀ مازندران به جستجوی گنج پنهان بپردازد و مطیع او گردد و منقاد او شود.[5]
جناب باب‌الباب در بارفروش به جناب قدّوس وارد شد و دو شب متوالی احبّاء به دیدارش آمدند. امّا آنچه که مایۀ حیرت عظیم است و از فردی عادّی به ندرت ظاهر می‌شود آن که در شب اوّل احبّاء دیدند که جناب ملّا حسین بر صدر نشسته و جناب قدّوس قائم به خدمت ایشان بودند؛ روز بعد دیدند که جناب قدّوس بر صدر جالس و جناب باب‌الباب دم در به نهایت خضوع ایستاده منتظر دستور جناب قدّوس است.
حضرت عبدالبهاء این خضوع و خشوع را بسیار مورد ستایش قرار داده می‌فرمایند، "در مازندران، شب، حضرت باب‌الباب چون حضرت قدّوس را دید و بیانات فضل و حکمت از لسان ایشان شنید، فوراً مانند عبد ذلیل بر خدمتش برخاست؛ علی‌الصّباح اصحاب دیدند که حضرت باب‌الباب با آن که مرجع اصحاب و سروَر احباب بود، با نهایت تعظیم در حضور حضرت قدّوس دست به سینه ایستاده به قسمی که از خضوعش کلّ حیران شدند" (بدایع‌الآثار، ج2، ص302).
"بیانات فضل و حکمت" که مرکز میثاق بدان اشاره فرموده‌اند، در تاریخ نبیل چنین توضیح داده شده است که، "قدّوس [از جناب باب‌الباب] پرسید آیا از آثار مبارکۀ حضرت باب چیزی همراه داری؟ باب‌الباب جواب داد از آثار مبارک چیزی همراه من نیست. قدّوس کتاب خطّی به او دادند و فرمودند بعضی از صفحات این کتاب را مطالعه کنید. ملّا حسین قریب یک صفحه از آن کتاب را که خواند تغییر عجیبی در وجودش حاصل گشت و آثار حیرت و دهشت از سیمایش پدیدار شد. کلماتی که در آن کتاب مسطور بود، قلب او را تسخیر کرد. تأثیری عجیب و نفوذی شدید در وجودش حاصل شد. زبان به مدح و تمجید آن کلمات فصیحه و جملات بلیغه گشود و در حینی که کتاب را از دستش به زمین می‌گذاشت فرمود سرچشمه‌ای که مؤلّف این کتاب از آن استفاده نموده وحی الهی و منبع اصلی است. ربطی به منابع معارف و علوم علما و دانشمندان معمولی ندارد. من اقرار می‌کنم که این کلمات در نهایت درجۀ شرافت و اعتلاء است. به جمیع مطالب مندرجه در آن با نهایت یقین اعتراف و اذعان می‌نمایم. قدّوس در مقابل این سخنان باب‌الباب ساکت بود. ملّا حسین از سکوت و آثار ظاهره در سیمای قدّوس دانست که صاحب این آیات و کلمات شخص قدّوس است. بی ‌اختیار از جا برخاست و در آستانۀ در بایستاد و با خضوع تمام و احترام کامل گفت گنج پنهانی را که حضرت باب به من وعده فرموده بودند آشکار شد. الآن در مقابل چشم من قرار دارد. شکّ و حیرت من زایل گشت. اگرچه مولای محبوب ما در این ایّام در قلعۀ چهریق محبوس است، ولیکن مظهر قوّت و آیت جلالت و عظمت او اینک در مقابل چشم من واضح و آشکار و مرآت عظمت و قدرتش در این حین برای من مکشوف و پدیدار است" (مطالع‌الانوار، ص249).
در واقع جناب ملّا حسین به عظمتی اقرار کرد که حضرت بهاءالله بعدها به آن شهادت دادند. جناب باب‌الباب در اینجا درایت، سعۀ صدر، عظمت روح خویش را به نمایش گذاشت. حضرتش با یک نگاه به آثار صادره از قلم جناب قدّوس به عظمتی شهادت داد که جمال مبارک در این کلمات به آن گواهی دادند: "طوبی لک یا اسمی بما مرّت علیک نسمات القمیص مِن یوسف العزیز الّذی سُمّی بمحمّد قبل علیّ و إنّه لسمّی باسمنَا القدّوس فی ملأ الأعلی و بالسّبّوح فی مدائن البقا و بکلّ الأسماء فی ملکوت الأسماء و بِهِ ظهر سلطنتی و اقتداری ثمّ عظمتی و کبریائی لو أنتم من العارفین" (یادنامۀ مصباح منیر، ص338 – مضمون: خوشا به حال تو ای اسم من که نسیم‌های پیراهن یوسف عزیزی بر تو مرور نمود که نامش محمّدعلی است در ملأ اعلی به اسم قدّوس ما مسمّی شد و در مدائن بقا به سبّوح تسمیه گشته و در ملکوت اسماء به جمیع اسماء نامیده شده و به او سلطنت و اقتدار من و عظمت و کبریای من ظاهر شده است اگر تو از عارفان باشی).
توصیف جناب باب‌الباب در آثار الهی
جدا از دو عنوان "باب‌الباب" و "باب"[6] (یا باب اعظم[7]) که به جناب ایشان عنایت شده و در بین احبّا نیز شهرت تامّ دارد، حضرت باب‌الباب به صورت‌های گوناگون توصیف شده‌اند. حضرت ولیّ امرالله در توقیع منیع نوروز 101 می‌فرمایند، "جوهر صدق و صفا و رافع رایت سودا و آیت استقامت و شهامت، النّجم السّاطع و البدر اللّامع، حضرت اوّل مَن آمَن که به لقب مرآت اوّلیه ملقّب و به شهادت قلم اعلی "لولاه ما استوی الله علی عرش رحمانیّته و ما استقرّ علی کرسی صمدانیته" مفتخر و تربت پاکش را طلعت اعلی پنج مایل در پنج مایل، شفای هر مریض و سقیم فرموده، چنین نفس نفیسی در مقاتله مازندران، هدف تیر سردار غدّار گشت" (توقیعات مبارکه خطاب به احبّای شرق، ص122).
به شهادت تاریخ نبیل (ص436) "الواح متعدّده به اندازۀ سه برابر قرآن در مدح و تمجید و اظهار عنایت نسبت به جناب باب‌الباب از قلم مبارک حضرت باب نازل شد." در توقیع حضرت اعلی خطاب به علمای تبریز از ایشان به عنوان قائم خراسانی یاد شده است، "چرا تفکّر در احادیث نمی‌کنند ... همچنین حدیث اذا قام قائم مّنا بخراسان..." (عهد اعلی، ص335).
حضرت اعلی جناب باب‌الباب را رجعت محمّدی بیان فرموده‌اند و در مقابل نفس مبارک که مظهر حرف با، نقطۀ اوّلیه و مشیت ازلیّه است، جناب ملّا حسین نیز مظهر حرف سین، بدیع اوّل و رجعت محمّدی است که جوهر کلّ وجود و جوهر جنّت است و کلّ شؤون خیریۀ مثبته راجع به او است (بشرویه، ص161 به نقل از بیان).
جمال مبارک در سورةالوفا، در توضیح عود و رجعت به این نکته تصریح فرموده‌اند. "فاشهَد فی ظهور نقطة البیان جلّ کبریائه إنّه حَکَم لأوّل مَن آمن بأنّه محمّد رسول الله هل ینبغی لأحدٍ أن یعترضَ و یقول هذا عجمیّ و هو عربیٌّ أو هذا سُمّی بالحسین و هو کان محمّداً فی الإسم؟ لا فَوَ نفسی الله العلیّ العظیم و إنّ فطن البصیر لن‌ینظرَ الی الحدود و الأسماء بل ینظُرُ بما کان محمّد علیه و هو امرالله و کذلک ینظر فی الحسین علی ما کان علیه مِن امرالله المقتدر المتعالی العلیم الحکیم و لمّا کان اوّل مَن آمن بالله فی البیان علی ما کان محمّد رسول الله لذا حکم علیه بأنّه هو هو أو بأنّه عوده و رجعه" (آثار قلم اعلی، ج4، ص354 – مضمون: پس بنگر در ظهور نقطۀ بیان جلّ کبریائه به درستی که او حکم کرد که اوّل من آمن محمّد رسول‌الله است. آیا کسی می‌تواند معترض شود و بگوید این ایرانی است و او عرب؛ یا اسم این حسین است و اسم او محمّد بود؟ خیر قسم به نفس خدایی‌‎ام که بلندمرتبه و عظیم است. به درستی که شخص زیرک بینا ابداً به حدود و اسماء نگاه نمی‌کند بلکه به آنچه که حضرت محمّد بر آن قائم بود می‌نگرد و آن امرالله است و همچنین به حسین [بشرویی] به آنچه که قائم بر آن است می‌نگرد که امرالله مقتدر متعالی علیم حکیم است و وقتی که اوّل من آمن به خداوند در بیان بر همان قائم باشد که محمّد رسول‌الله قائم بود، پس حکم کرد این همان او است یا رجعت او است).
این موضوع در رؤیای علی‌خان ماکویی نیز ظهور و بروزی تمام داشت. در مطالع‌الانوار (ص239) آمده است، "شب قبل از وصول ملّا حسین به ماه‌کو، علی‌خان ماکویی خوابی دید. مشارٌ الیه خواب خود را اینطور بیان کرده که در رؤیا مشاهده کردم به من خبر دادند حضرت رسول‌الله قصد دارند به ماه‌کو تشریف بیاورند و از سیّد باب دیدن کنند و به آن حضرت عید نوروز را تبریک و تهنیت گویند. چون این خبر را شنیدم با نهایت سرعت دویدم تا به حضور رسول‌الله برسم و مراتب خضوع و عبودیت خود را به محضر مبارکش تقدیم کنم. با نهایت شادمانی از کنار رودخانه دوان دوان می‌رفتم. بعد از این که یک میدانی دور شدم، به پلی رسیدم. دیدم دو نفر به طرف من می‌آیند. دانستم یکی از آنها حضرت رسول و دیگری یکی از اصحاب باوفای او است. با سرعت روان شدم که خود را به اقدام او بیندازم و دامن عبای او را ببوسم. ناگهان بیدار شدم. چقدر مسرور بودم. نشاط سراپای مرا احاطه کرده بود. خیال می‌کردم در میان بهشت هستم. یقین کردم که آنچه را دیدم رؤیای صادقه است. لذا برخاستم، وضو گرفتم و نماز خواندم. بهترین لباس‌های خود را پوشیدم. عطر و گلاب استعمال کردم و پیاده به همان نقطه‌ای که در خواب حضرت رسول را دیده بودم روانه شدم و به یکی از نوکرها گفتم سه رأس از بهترین اسبها را زین و یراق کند و از دنبال من به سر پل بیاورد. هنگام طلوع آفتاب بود که خودم تنها از منزل بیرون آمدم و از شهر بیرون رفتم و به طرف پل از کنار نهر روان شدم. هنوز به پل نرسیده بودم ناگاه از دور منظره‌ای دیدم و تعجّب سراپای مرا فرو گرفت. دیدم همان دو نفری را که در خواب مشاهده کرده بودم به جانب من می‌آیند. یکی جلو و دیگری در دنبال بود. چون به آنها رسیدم بی‌اختیار خود را به پای آن که خیال می‌کردم رسول‌الله است انداختم و با نهایت اخلاص اَقدام او را بوسه زدم و درخواست کردم که هر دو سوار شوند. آن که در جلو بود گفت من نذر کرده‌ام که تمام راه را پیاده بپیمایم. از این جهت سوار نخواهم شد. مقصودم این است که بالای کوه بروم و شخص جلیلی که در آنجا محبوس است زیارت کنم.
مشاهدۀ آن رؤیا و تعبیر آن به زودی سبب شد که علی‌خان نسبت به حضرت باب توجّه و احترامش بیشتر شد و به صدق ادّعای آن حضرت یقین حاصل کرد. با کمال خضوع به ملازمت ملّا حسین تا در قلعه رفت".
حضرت بهاءالله در دعای افطار می‌فرمایند، "... کبّر اللّهمّ ... علی اوّل مَن آمن به و بآیاته الّذی جَعَله عرشاً لإستواء کلمتک العلیا و محلّاً لظهور اسمائک الحُسنی و مشرقاً لإشراق شموس عنایتک و مطلعاً لطلوع اسمائک و صفاتک و مخزناً للئالی علمک و احکامک..." (امر و خلق، ج4، ص53 – مضمون: تکبیر فرست ای خدای من ... بر اوّل مَن آمن به او و به آیاتش که قرار دادی عرشی برای استوای کلمۀ علیایت و محلّی برای ظهور اسماء حسنایت و مشرقی برای اشراق شموس عنایتت و مطلعی برای طلوع اسماء و صفاتت و مخزنی برای مرواریدهای علم و احکامت...).
سایر توصیفات نازله از قلم اعلی ذیلاً در بخش مربوط به زیارت‌نامه‌ها ذکر خواهد شد. فقط همین نکته کفایت کند که در زیارت‌نامۀ مفصّلی که به اعزاز ایشان نازل شده، آن جناب را به القابی چون، "سرّ القضاء"، "هیکل الامضاء"، "کلمة الأتمّ فی جبروت البقاء"، "اسم الأعظم فی ملکوت الإنشاء" می‌ستایند و تصریح می‌فرمایند که، "لو لاک ما عرف أحدٌ نفس الله و جماله و ما وصل نفسٌ إلی شاطئ قُربه و لقائه و ما شرِبَتِ الممکنات مِن میاه مکرمته و الطافه و ما سُقیَت الکائنات مِن خمر فضله و إکرامه" (بشرویه، ص445 – مضمون: اگر تو نبودی کسی نفس خداوند و جمالش را نمی‌شناخت و احدی به کنارۀ دریای قربش و لقایش واصل نمی‌شد و ممکنات از کوثر مکرمت و الطاف او نمی‌نوشیدند و کائنات از بادۀ فضل و کرمش بهره و نصیب نمی‌بردند).
شهادت حضرت طاهره به علوّ مقام جناب باب‌الباب
یکی از زیباترین مطالبی که در حقّ جناب باب‌الباب نوشته شده از قلم شیوای حضرت طاهره است. ایشان در سال 1261در جواب شبهات ملا جواد (خؤار) قزوینی و ملّا عبدالعلی نامه‌ای نگاشتند و به اقامۀ ادلّه و براهین پرداختند. در قسمتی از این نامه آمده است:
"از احوال جناب مستطاب، حجاب الحجاب و جناب الجناب و باب‌الباب، الطّاهر المطهّر و النّجم الزّاهر و البدر الباهر و الدّرّ الفاخر المصباح النّور فی اللّیل الدّیجور المؤیَّد مِن الحق و اسبق مَن سبق، المطهّر عن کلّ شین والمصلّی بقبلتین، جناب مولا ملّا حسین سلّمه الله و عافاه و جعلنی مِن کلّ مکروه فداه مسطور نموده بودی. اشهدُ الله و اولیائه بأنی مؤمنٌ به و بما اُنزل فی حقّه و إنّه وجه معرفة المعبود و سُلّمٌ للصّعود و اوّل مؤمنٌ فی ذرّ الإیجاد و ثانی مظهر فی لوحِ الفؤاد و حقّه عظیمٌ عظیم و شهادت می‌دهم و شاهد می‌گیرم خالق کلّ موجودات و بارئ النّسمات و داحی الدحوات را که او مؤیَّد به روح می‌باشد مِن عندالله و نطق نمی‌نماید إلّا بإذن‌الله و او را مفترض الطّاعة می‌دانم و منصوص از قِبَل ولیّ متصرّف بر حق و منصوب مِنَ الحقّ و در ردّ و خلافش آتش سرکش جحیم را بر خود خروشان می‌بینم. نعوذ بالله و نستجیر بِهِ منَ الإلحاد فی عظمته و الشّک فی سلطنته...
"بعد از آن که جناب قطب‌الاقطاب و مرجع اولی الأفئدة و الألباب، جناب سیّد اکبر و النّور الأنور روحی فداه جهان را از غیاب نفس شریف تیره و در حجاب نمودند و سحاب ظلمات انیّات اهل سکر و غفلات از شش جهت متراکم گردید و سرکار شماها و ما در پرده‌های غفلات و در ارض عادات ساکن و از اکل و شرب و نوم به مثل حیوانات محظوظ ... بودیم، غافل از آن که خداوند عالم زمین را خالی از حجّت ظاهره نمی‌گذارد بعد از آن که به خلق فهمانیده و این باب را مفتوح فرموده مَن طَلَبَهُ وَجَدَه؛ چنانچه باب‌الله المقدّم (ص) و روحی فداه فرموده بودند و این بزرگوار باب‌الباب (س) بعد از کسر صولت باطل از اصفهان به خراسان تشریف بردند؛ بعد از زیارت مراجعت فرموده بودند. کرمانشاهان این خبر وحشت‌اثر را شنیده احوالش زبون و مزاج شریف دگرگون و صحّتش به سقم و سرورش به غم و الم مبدّل گشته، مرض شدیدی به جنابش طاری شده که حُرقت او و حرارت فُرقت باب‌الله المقدّم در کلّ عروق و اعصابش ساری و جاری گردید تا آن که به مسجد کوفه کشانید؛ به انواع ریاضات و گریه و مناجات مشغول گردید و طلب عالم ربّانی و نور صمدانی از قاضی الحاجات نمود تا آن که عالم السّرائر و مجیب الدّعوات نداء با سوز و گدازش را شنید و لسان حال و مقالش را موافق و در دعوی محبّت صادقش دید. پس منّت عظیم بر او نهاده او را به ساحت قرب خود کشانید و پرده از جمال با کمال برداشته به تجلّی بر آمده او را از خود بی‌خود به خود رسانید.
"شهادت می‌دهم که آن جناب طالب بود حقیقةً و صدقاً حینی که طالبی نبود. نمی‌شناسد او را مگر کسی که او را خلق فرموده و بابِ بابِ فیوضات نامتناهیۀ خود قرار داده. همین آیه به جهت اولی‌الألباب در وصف او نقاب حجاب مرتفع می‌نماید تا طالب به نظر صواب را درک نماید، «یا ایّها الباب خُذ هذا و إملأ نفسَک مِن ماء کافور الظّهور و کن لله کالقطعة الحدیدة المحماة بالنّار القدیمة...»
"و شهادت می‌دهم در حقّ سابقین که ایشان مقرّب عندالله و فائز به فوز عظیم و در مقام مرتفع‌اند که احدی را آرزوی رتبۀ ایشان نشاید. زیرا که سبب گردیدند به ظهور النّور علی الطّور و عالم را روشن نمودند و ایشانند مصابیح نور در ظلمات دیجور و جملۀ کتاب مستور...آهٍ ثمّ آه از غفلت و تقصیر و احتجاب مادر حقّ معرفت ایشان. آیا چه بلاها در ظهور حق به جان نخریدند و چه مصیبت‌ها که ندیدند در حالتی که ما و شما در خواب غفلت مشغول با اغیار بودیم. اصلاً ابداً بوی طلب به مشام ما نرسیده؛ شیطان ما را چنان فریب داده و از طلب باز می‌داشت که بر خدا است اظهار حجّت. امّا آیات مترادفات حق را در باب طلب حق در طاق نسیان گذارده بودیم ... و غافل از آن که مطلوب بدون طالب و مرغوب بدون راغب در جلوه نمی‌آید و پرده از جمال نمی‌کشد. چنین بوده سنّت الهی و ما را شیطان فریب داده و در بستر غفلت خوابانیده بود ... ایشان اقرب هستند بر آن بزرگوار از کلّ خلق به جهت این که ترقّی شخص به فؤاد است و تحقّق و ظهور فؤاد منوط به تصدیق این مقام. پس آنها پیش از خلق و مع الخلق هستند..." (ظهور الحق، ج3، ص500-499).
محلّ شهادت جناب باب‌الباب
همانطور که در تاریخ نبیل مسطور است، "در یکی از الواح بیانی به این مضمون مندرج است که می‌فرمایند، خاک زمینی که ملّا حسین در آن مدفون است اندوه و غصۀ هر محزونی را به فرح و شادی تبدیل می‌کند و هر مریضی را شفا می‌بخشد" (ص436). در توقیع حضرت ولی امرالله نیز که فوقاً نقل شد همین مضمون مشاهده می‌شود.
امّا تعبیر زیبای حضرت ربّ اعلی از محلّ استقرار رمس جناب باب‌الباب "منتهی ذروة الفردوس" است که در ابتدای یکی از زیارت‌نامه‌ها عزّ نزول یافته است، "بسم الله الرّحمن الرّحیم و إذا أردتَ أن تدخُلَ تلکَ الأرض المقدّسة فطهّر نفسَکَ و طیّب ما عندک علی أحسن ما کنتَ مقتدراً علیه و إعلم أنّ هنالک أعلی افق العرش و منتهی ذروة الفردوس و إنّ اللهَ لم‌یزل ناظرک..." (ظهورالحق، ج3، ص140 – مضمون: به نام خداوند بخشندۀ مهربان و موقعی که می‌خواهی وارد آن زمین مقدّس شوی، پس به بهترین وجهی که می‌توانی خود را پاکیزه کن و هر آنچه که نزد توست طاهر نما و بدان که آنجا بالاترین افق عرش و بالاترین نقطۀ فردوس است و به درستی که خداوند همیشه بر حال تو ناظر است).
حضرت بهاءالله نیز محلّ استقرار رمس آن جناب را "فردوس" نامیده‌اند. در سورة‌الزّیاره خطاب به "ورقةالفردوس" می‌فرمایند، "و إذا أرَدتَ الشّروع فی زیارتک مطلع الأسماء و منبعها و مشرق الصّفات و مخزنها قومی ثمّ ولّی وجهَکِ شطرَ الفردوس مقرّ الّذی دُفِن اسمُ الأوّل و جعله‌الله مشهد هیکله المقدّس العزیز المنیر" (آثار قلم اعلی، ج4، ص305 – مضمون: و موقعی که خواستی زیارت مطلع اسماء و منبع آن و مشرق صفات و مخزن آن را شروع کنی، از جای برخیز و رو به سوی فردوس مقرّی که اسم اوّل دفن شده و خداوند آن را شهادت‌گاه هیکل مقدّس عزیز منیرش قرار داده، بگردان).
شهادت جناب باب‌الباب
شهادت جناب باب‌الباب ضایعه‌ای بود که سبب حزن و اندوه مظهر ظهور الهی، حضرت ربّ اعلی، در جبل ماه‌کو شد و مدّت شش ماه نفحات وحی منقطع گردید. حضرت بهاءالله ایشان را شهید قبل از شهادت می‌نامند: "اسم حاء علیه مِن کلّ بهاء ابهاه به این شهادت کبری فائز شد قبل از شهادت ظاهره. چه که از خود به هیچ وجه اراده و مشیت و خیالی نداشت. جمیع این مراتب را فدای دوست نمود و بعد هم به شهادت ظاهره فائز شد و جان را در ره محبوب حقیقی نثار نمود" (ظهورالحق، ج3، ص142).
در زیارت‌نامه نیز به این مصیبت شهادت داده‌اند، "أشهدُ بأنّ وَرَدَ علیک فی سبیل ربّک بلایاء عظمی و مصائب کبری و أحاطَتکَ الضّرّاء عن کلّ الجهات و ما مَنَعکَ شیئٌ عن سبیل بارئک و جاهدتَ بنفسِک إلی أن استشهدتَ فی سبیله و کنتَ مِنَ المستشهدین و أنفقتَ روحَک و نفسَک و جسدَک حُبّاً لمولاک القدیم و أشهد أنّ فی مصیبتک بکت کلُّ الأشیاء بین الأرض و السّماء ثمّ عیون المقرّبین خلف سرادق عزٍّ مبین و عرَت الحوریّات رؤسهُنّ فی الغرفات و ضربنَ علیها بأنامل قدسٍ بدیع و خرَرن بوجوههنّ علی التّراب و جلسن علی الرّماد و ینوحهنّ حینئذٍ علی غرفات حُمرٍ منیر. و أشهد آنّ فی مصیبتک قد لبس کلّ الأشیاء رداء السّوداء و اصفرّت وجوه المخلصین و اضطربَت ارکان الموحّدین و بکت عین العظمة و الکبریاء فی جبروت قدسٍ رفیع" (بشرویه، ص446 – مضمون: شهادت می‌دهم که وارد شد بر تو در راه پروردگارت بلایای بزرگ و مصیبت‌های شدید و احاطه کرد تو را شدّت و سختی از جمیع جهات و هیچ چیز تو را از سبیل پروردگارت باز نداشت و به نفس خودت مجاهده کردی تا در راه او شهید شدی و روحت را و نفست را و جسدت را به علّت محبّت مولای قدیمت انفاق کردی. شهادت می‌دهم که همه اشیاء بین زمین و آسمان در مصیبت تو گریستند؛ چشم‌های مقرّبین آن سوی سراپرده‌های عزّت آشکار اشک ریختند و حوریات سرهای خود را در غرفه‌ها عریان کردند و به انگشت‌های مقدّس بدیع بر آن کوبیدند و به صورت به خاک افتاده بر خاکستر نشستند و هم‌اکنون در غرفات سرخ‌رنگ نورانی می‌گریند. و گواهی می‌دهم که به مصیبت تو جمیع اشیاء لباس سیاه به بر کردند و سیمای مخلصین به زردی گرایید و ارکان موحّدین لرزید و چشم کبریایی در جبروت قدس بلندش اشک بارید).
زیارت‌نامه‌ها
زیارت‌نامۀ فوق با عنوان "بسم‌الله الأقدس الأبهی اشهد بنفسی و ذاتی و کینونتی و لسانی و قلب و جوارحی..." شروع می‌شود و در طیّ آن جناب باب‌الباب را به عنوان "اوّل نور ظهر عن جمال الأحدیّة و اوّل شمسٍ أشرقت عن افق الالهیّة" (مضمون: نخستین نوری که از جمال الهی ظاهر شد و اوّل خورشیدی که از افق خداوندی اشراق کرد) می‌ستایند و به عنوان کسی که "بک استوی جمال السّبحان علی عرش اسمه الرّحمن و بک ظهرت مشیّة الأوّلیه لأهلِ الأکوان و بک نُزّلَت نعمة الفردوس مِن سماء الفضل مِن لدن ربّک العزیز المنّان و بک ظهر أمرالله المهیمن المقتدر العزیز القدیر" (مضمون: جمال سبحان به تو بر عرش اسم رحمانش جالس شد و مشیّت اوّلیه به تو بر اهل عالم ظهور فرمود و نعمت بهشتی به تو از آسمان فضل از سوی پروردگار عزیز منّانت فرو بارید و امر خداوند مقتدر عزیز قدیر به تو ظاهر شد) از او یاد می‌کنند. متن کامل این زیارت‌نامه در صفحۀ 444 کتاب "بشرویه" اثر دکتر فیروز براقی، طبع بنیاد فرهنگی نحل، پاییز 2010 درج شده است.
البتّه با نگاهی به سورةالزّیارة مشهود می‌گردد که زیارت‌نامۀ فوق از اواسط لوح مزبور (آثار قلم اعلی، ج4، ص305) شروع می‌شود و تنها تفاوت‌های مختصری که مشهود گردید ابتدا در عنوان دو لوح بود و سپس در سه نقطه‌ای که بعد از بند اوّل در کتاب "بشرویه" گذاشته شده دالّ بر حذف سطور یا کلماتی بود و نکتۀ آخر آن که بند دوم در زیارت‌نامه با عبارت "پس بگو" شروع می‌شود و در سورةالزّیارة با "ثمّ قولی".
زیارت‌نامۀ سوم که مختصرتر از دیگری است، در صفحه 81 جلد هشتم مائدۀ آسمانی مندرج است که عیناً درج می‌گردد تا مسک‌الختام این مقالۀ مختصر گردد:
هو الاقدم الأعظم الأبهی
اوّل نورٍ أشرق و لاحَ مِن اُفُقِ رحمةالله مالک الأنام و أوّل روحٍ ظهر باسم الرّحمن علیک یا مطلع الإیقان و مشرق الإحسان. أشهد أنّک سمعتَ نداء سدرة المنتهی قبل الوری و توجّهتَ إلیها منقطعاً عن کلّ ما خُلِقَ فی ناسوتِ الإنشاء و شربتَ مِن أوّل کأسٍ أدارها أیادی الألطاف بین الأرض و السّماء روحی لنفسک الفداء یا مبدء الخیرات و مظهر البیّنات. لولاک ما نُزِّلَتِ الآیات و ما استقرّ علی العرش خالقُ الصّفات الّذی به أخَذَتِ الزّلازل کلّ القبائل و نُصِبَ المیزان و مَرّتِ الجبال إنّی أسئلُ اللهَ بِکَ بأن یؤیّدَنی علی اتّباع أوامره و یقرِّبَنی الیه و یجعلَنی مِنَ النّاصرین لأمره و الزّائرین لحضرتک و اللّائذین بجنابک متشبّثین بجودک. إنّه لَهُوَ المقتدرُ المتعالِی العزیزُ المنّان (مضمون: اوّل نوری که از افق رحمت خداوند مالک بندگان اشراق کرد و درخشید و اوّل روحی که به اسم رحمن ظاهر شد بر تو باد ای مطلع ایقان و مشرق احسان. شهادت می‌دهم که تو ندای سدرۀ منتهی را قبل از مردمان شنیدی و وارسته از جمیع آنچه که در عالم عنصری خلق شده به او روی آوردی و اوّل جامی که دست لطف بین آسمان و زمین به دور آورد نوشیدی. روحم فدای تو باد ای آغازگاه خیرات و ظاهر کننده دلائل واضحه. اگر نبودی آیات نازل نمی‌شد و خالق صفاتی که به او لرزه بر کلّ قبائل افتاد و میزان نصب شد و کوهها به حرکت آمدند، بر عرش نمی‌نشست. خداوند را به تو قسم می‌دهم که مرا تأیید فرماید بر پیروی از اوامرش و نزدیک گرداند مرا به خودش و مرا از یاوران امرش قرار دهد و زائرین حضرتت و از کسانی که دست به دامن تو شوند و به جود و کرم تو متشبّث شوند. به درستی که او مقتدر و بلندمرتبه و عزیز و منّان است).
تاریخ حیات جناب باب‌الباب به اختصار[8]
ملّا حسین بشرویی، ولد حاجی ملّا عبدالله صبّاغ، از متموّلین بشرویه بود. او از ابتدای طفولیت دارای حرکاتی بود که در نظر مردم محیّرالعقول جلوه می‌کرد. ابوین او که وی را دارای استعدادات مکنونه می‌دانستند ابتدا او را برای تحصیل به مشهد اعزام کردند و در مشهد بعد از شنیدن آوازۀ جناب شیخ احمد احسایی در طریقۀ شیخیه وارد شد. بعد از فوت پدر، با فروش قسمتی از املاک موروثی، همراه با مادر، برادران و همشیره‌اش، که در تاریخ به ورقةالفردوس معروف است، به عتبات عالیات عزیمت کرد و علیرغم اصرار جدّه‌اش حاضر به اختیار عیال نشد.
در دوران توقّف در بشرویه، در عالم رؤیا حضرت رسول اکرم را دید که آب دهان خود را در دهان ملّا حسین ریختند که منجر به فَوَرانی از دهان او شد که قادر به جلوگیری از آن نبود و جریان آن عالم را احاطه کرد. در کربلا مدّت یازده سال نزد مرحوم حاجی سیّد کاظم رشتی تلمّذ نمود و توجّه و میل سیّد به ایشان جلب شد و در اندک مدّتی مشارٌ بالبنان گردید. ملاقات او با دو تن از مجتهدین بنام ایران، که از طرف جناب سیّد با آنها دیدار کرده نسبت به عقاید جناب شیخ و جناب سیّد آنها را متقاعد نمود، معروف است؛ بیان حضرت اعلی دربارۀ ملاقات و اقناع حاج محمّدباقر، در سطور فوق نقل شد.
بعد از صعود جناب سیّد کاظم رشتی، توجّه شاگردان به ایشان متوجّه بود و حتّی تصوّر می‌کردند جناب ملّا حسین قائم مقام جناب سیّد خواهد شد. امّا، ایشان طبق وصیت معلّم خود به جمیع شاگردان گفت که باید برای جستجوی قائم موعود عزیمت کنند و خود ایشان پیش‌قدم شده بعد از یک اعتکاف چهل روزه عازم ایران شد و نهایتاً در شیراز به حضور حضرت اعلی رسید و بعد از آن که امر به او ابلاغ شد، با تقدیم سؤالاتش و دریافت جواب و نیز تفسیر سورۀ احسن‌القصص از صراط به سلامت عبور کرد.
مأموریت مهمّی که حضرت اعلی به او واگذار کرده بودند رساندن آیات نازله از قلم ایشان به حضور حضرت بهاءالله بود که به انجام دادن آن توفیق یافت. سپس زمانی که حضرت اعلی در ماکو تشریف داشتند به حضور ایشان رسید که مأمور شد گنج پنهان در مازندران را بیابد که در حین ملاقات با حضرت قدّوس متوجّه شد مقصود از گنج پنهان ایشان است و سپس با دریافت عمّامۀ سبز حضرت اعلی و موهوب شدن به لقب "سیّد علی"[9]، طبق امر آن حضرت عَلَم‌های سیاه را از خراسان برافراشت و با عدّه‌ای از اصحاب، برای مساعدت و همراهی جناب قدّوس، به صوب جزیرةالخضرا (مازندران) حرکت کرد و نهایتاً در قلعۀ شیخ طبرسی با ابراز شجاعت‌های بسیار، به شهادت رسید.
بیان حضرت اعلی در مورد شهدای قلعۀ شیخ طبرسی بسیار گویای عظمت مقام ایشان و دیگر اصحاب است: "تصوّر کن ظهور او را مثل ظهور نقطۀ فرقان که چقدر از حروف انجیل منتظر بودند او را ولی بعد از ظهور، اصحاب جنّت نبود تا پنج سال إلّا امیرالمؤمنین (ع) و هر که در آن یوم مؤمن به حضرت بود سرّاً، و کلّ اصحاب نار بودند و گمان می‌کردند که اصحا جنّتند و همچنین در این ظهور مشاهده کن که تا امروز با تدابیر الهیّه جواهر خلق را حرکت داده تا آن که سیصد و سیزده نفر نقبا گرفته شد" (منتخبات آیات، ص57).



توضیحات و یادداشت‌ها
[1] بیان مبارک دیگر در تأیید این مقام در لوح اشرف عزّ نزول یافته است: "قل انّ دليله نفسه ثمّ ظهوره و مَن يعجز عن عرفانهما جعل الدّليل له آياته و هذا مِن فضله علی العالمين و اودع فی کلّ نفس ما يعرفُ به آثارالله و مِن دون ذلک لم‎‌يتمّ حجّته علی عباده إن أنتم فی امره من المتفکّرين. انّه لايظلم نفساً و لايأمر العباد فوق طاقتهم و انّه لهو الرّحمن الرّحيم. قل قد ظهر امرالله علی شأنِ يعرِفُهُ أکمةٌ الأرض فکيف ذوبصرٍ طاهرٍ منير" (لوح اشرف،‌ مجموعه الواح،‌ ص213 – بگو به درستی که دلیل او خود او است، سپس ظهورش و کسی که از عرفان این دو عاجز مانَد، آیات را برای او دلیل قرار داد و این از فضل او بر اهل عالم است و در هر نفسی آنچه را که به آن آثار الهی را بشناسد به ودیعه گذاشته است زیرا در غیر این صورت حجّت او بر بندگانش تمام نمی‌شود اگر شما از متفکّرین باشید. او به احدی ظلم نمی‌کند و به بندگان فوق طاقت آنها امر نمی‌کند چه که بخشندۀ مهربان است. بگو امرالله به شأنی ظاهر شده که کوران مادرزاد زمین نیز آن را می‌شناسند چه رسد به کسانی که دارای دیدۀ پاک روشن هستند).
[2] جناب فاضل مازندرانی داستانی را از قول آقا سیّد مؤمن "یکی از فضلاء و ظرفای خراسان که با آن جناب در زمان صغر سن و ایّام شباب هم‌سن و هم‌بازی و هم‌درس بود و ایمان او به این امر نیز به واسطۀ آن جناب شد،" نقل می‌کنند که گویای همین مطلب است. آقا سیّد مؤمن می‌گوید، "روزی در مشهد از درب مدرسه به اتّفاق آن جناب می‌گذشتم. همین که نظر به مدرسه انداخت، این بیت را قرائت کرد:
یک اهل دل از مدرسه نامد بیرون ویران شود این مدرسه دارالجهل است
پس من عرض کردم، بحمدالله از مدرسه مانند شما بزرگواری بیرون آمد؛ چرا آن را نکوهش می‌نمایید. در جواب بدین عبارت به من خطاب کردند، ای آقا سیّد مؤمن مگو، مگو. چه که افکار و احوال حاصله در این مدرسه باعث شد که با حجّت خدا چهل شبانه‌روز مباحثه و احتجاج کردم" (ظهورالحق، ج3، ص119). در صحّت و سقم این مطلب نتوان به قاطعیت اظهار نظر کرد. چه که تفصیل مزبور به نقل از کتاب ابواب‌الهُدی تألیف فاضل هشترودی است که حاجی معین‌السّلطنۀ تبریزی بیان کرده است و مدّت زمان محاجّه جناب باب‌الباب با حضرت اعلی را چهل روز نوشته است، "... مبادله و مقاولۀ سخنان شد و او اظهار امرش را فرمود و چند روز مشغول مذاکره و محاجّه با آن حضرت بودم و گاهی نزد یاران طریق و هم‌سفران خویش می‌رفتم ... بالجمله جناب ملّا حسین چندی با آن حضرت محاجّه و مداقّه نمود تا بالاخره با عین‌الیقین حقیقت را مشاهده نمود، کمتر تعظیم خم آورد و ساجد گشت" (همان، ص19-118).
[3] حضرت بهاءالله در لوح جناب زین‌المقرّبین می‌فرمایند، "مَثَل ناس مثل حوت است و مثل الواح الهیّه ماء." در بیان دیگر از قل قدم نازل، "اوامر الهيّه به منزله بحر است و ناس به منزله حيتان" (کتاب اقدس، طبع مرکز جهانی، مقدّمه، ص13).
[4] قرآن کریم، سورۀ اسرا (17)، آیۀ 70. اصل آیه به این صورت است: "و لَقَد کرّمنا بنی آدم و حَمَلناهم فی البرّ و البحر و رَزَقناهم مِن الطّیّبات و فضّلناهم علی کثیرٍ مِمَّن خلقنا تفضیلاً" (مضمون: و به راستی که فرزندان آدم را گرامی داشتیم و به ایشان از پاکیزه‌ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده‌ایم، چنان که باید و شاید، برتری بخشیدیم – ترجمۀ بهاءالدّین خرّمشاهی).
[5] مطالع‌الانوار، ص247
[6] حضرت عبدالبهاء در لوحی یا عنوان "ای بندۀ بهاء سرهاست که در پای آن دلبر یکتا افتاده..." جناب قدّوس و جناب باب‌الباب را ذکر می‌فرمایند و از ایشان با عنوان "جناب باب" یاد کرده‌اند: "حضرت قدّوس در مشهد فدا سبّوحٌ قدّوسٌ ربّ الملائکة و الرّوح فرمود و جناب باب فدیتُک روحی یا ربَّ الأرباب ندا کرد" (بشارةالنّور، ص306).
[7] در لوح جمال مبارک خطاب به جناب ورقا چنین نازل، "حضرت باب اعظم علیه مِن کلّ بهاء أبهاه را حضرت نقطه روح ما سواه فداه به اسم اوّل و آخر نامیده‌اند و همچنین به اوّل وارد و آخر نازل تعبیر فرموده‌اند..." (مائدۀ آسمانی، ج4، ص154).
[8] اگرچه شرح حال جناب باب‌الباب در مآخذ گوناگون تاریخی، از قبیل ظهورالحق، تاریخ نبیل، تاریخ شهدای امر، تاریخ امری خراسان،ذکر شده، امّا به نظر می‌رسد جامع‌ترین تاریخ حیات جناب ملّا حسین را جناب روح‌الله مهرابخانی به زبان انگلیسی با عنوان Mulla Husayn: Disciple at Dawn نوشته باشند که در 1987 توسّط کلمات پرس در 286 صفحه به طبع رسید. متأسّفانه این کتاب گرانقدر هنوز به فارسی ترجمه نشده است. لهذا، برای تنظیم این تاریخچۀ مختصر از سایر منابع امری استفاده شد.
[9] نصرت‌الله محمّدحسینی، حضرت باب، ص432 / تاریخ نبیل، ص328
 









Wednesday, September 19, 2012

اختناق فرهنگی - محدودیت پ‍‍‍‍ژوهشگری در ایران


اختناق فرهنگی
محدودیت پ‍‍‍‍ژوهشگری در ایران


ه. مهرپور

• به نظر میرسد که بنیادگران متعصب از هر چه نام بهائی و یا دگراندیشی است، بیمناکند و چون در محافل جهانی از توجیه سیاست های خصمانه خود بر علیه پیروان این آئین، ناتوانند، ترجیح میدهند که هر چه ممکن است از تماس استادان و دانشمندان و روشنفکران ایرانی هم با اینگونه کنفرانس ها جلوگیری به عمل آورند ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲٣ شهريور ۱٣۹۱ -  ۱٣ سپتامبر ۲۰۱۲

نهمین کنفرانس انجمن بین المللی مطالعات ایران شناسی از دوّم الی ششم اوت (۱۲-۱۶ مرداد) ۲۰۱۰ در شهر استامبول با حضور صدها دانشمند علوم اجتماعی، هنرمندان و پژوهشگران مطالعات ایران برگزار شد. این کنفرانس هر دو سال یکبار در یکی از شهرهای جهان برگزار می شود. (سابقا اکثراً در آمریکا و اروپا) ولکن امسال به منظور تسهیل حضور دانشمندان و پژوهشگران از جمهوری اسلامی در ترکیه که یکی از معدود کشورهائی است که ایرانیان بدون ویزا می توانند به آن سفر کنند، تشکیل شد وقرار بود بیش از ۷۰ محقق و دانشمند از دانشگاههای ایران در آن شرکت کنند و در باره جنبه های مختلف فرهنگ وهنر وجامعه ایران از دوران باستان تا ایران معاصر به بحث و گفتگو با همکاران وکارشناسان به پردازند.
   از چند هفته قبل، متاسفانه تبلیغات سوء وسیعی در جرائد ایران خاصه کیهان بر علیه این کنفرانس انجام شد و حسین شریعتمداری سردبیر کیهان مرتبا با تمسخر و تقبیح این مجمع بزرگ بین المللی را منتسب به صهیونیسم وسلطنت طلبان نمود. از آنجمله اظهار داشت، که یکی از ۱۲۵ نشست این کنفرانس در مورد مطالعات بهائیت و بابی و یکی در باره‍ی چشم انداز تاریخی روابط ایران و اسرائیل می باشد.
   خلاصه بواسطه این تحریکات و تلقینات مغرضانه سردبیر کیهان در مقام سخنگوی مقامات بالای حکومت، عده کثیری از پژوهندگان و اساتید برجسته‍ی ایرانی که نیّت حضور در کنفرانس را داشتند از سفر منصرف شدند، معهذا جمعی با وجود همه‍ی تبلیغات زهرآگین، مصمم به حضور در کنفرانس استامبول بودند ولکن باز حسین شریعتمداری با جسارت تمام اعلام داشت که از وزارت علوم و تحقیقات و فن آوری خواسته که "به حضور کلیه پژوهشگرانی که قصد حضور در انجمن فوق را دارند، بدون کمترین ملاحظه ای، در دانشگاهها و مراکز آموزش عالی خاتمه دهد (یعنی آنان را از خدمت وتدریس برکنار سازد). در پی این اقدام بود که بسیاری از پژوهشگران که مایل به شرکت در کنفرانس بوده و برنامه ریزی کرده بودند، در دقایق آخر، ترجیح دادند که حضور نیابند.
   این تهدید وارعاب بی سابقه پژوهشگران و اخطار شدید و صریح به ممنوعیت حضور در یک کنفرانس تحقیقی و علمی بخشی از سرکوب وسیع و مداوم مقامات جمهوری اسلامی در محدود کردن دامنه‍ی پژوهش های آزاد علمی دانشمندان ایرانی است.
   بنابر اظهار مدیر اجرائی مرکز اسناد حقوق بشر ایران، "گیسونیا" "اعمال محدودیت در آزادی علمی ایرانیان از طریق ایجاد خفقان در گفتمان روشنفکران نه فقط بر پژوهشگران ایرانی و جامعه بین المللی بلکه بر جامعه‍ی داخل ایران نیز اثر میگذارد. نقض آزادی دانشگاهیان جهت مشارکت در یک کنفرانس خلاف تعهدات بین المللی ایران است.
    ماده‍ی ۱۵ میثاق بین المللی حقوق اقتصادی- اجتماعی و فرهنگی که ایران نیز بدان متعهد است، "مشارکت همه مردم در حیات فرهنگی که شامل توسعه تماس های بین المللی و همکاری در زمینه های فرهنگی مشتمل بر امور علمی می باشد را تضمین میکند." ۱
   در اینجا باید پرسید که علت واقعی این تهدید وتحریم چه بوده؟ آیا مقامات اسلامی و بنیادگران از امکان بحث و گفتگوی آزاد و تبادل نظر در یک محیط علمی و آکادمیک درهراسند؟ آیا از تماس پژوهشگران وشرکت در مباحث مختلف ایران شناسی در زمینه های تاریخی، هنری، فرهنگی، فلسفی ... خطری متوجه اعتقادات جزمی آنان است؟ و بالاخره آیا مطرح کردن دو موضوع سمینار یعنی "مطالعات بابی و بهائی" و "چشم انداز تاریخی روابط ایران واسرائیل" در مجمع مزبور که جمعاً ۱۲۵ نشست مختلف را در بر می گرفته، عامل اصلی تصمیم مقامات در مورد "بایکوت" این کنفرانس علمی بین المللی بوده باشد.
   البته بار اوّل نیست که مقامات جمهوری اسلامی، پژوهشگران ودانشمندان را از شرکت در چنین مجامع محروم میسازند. در سال قبل نیز جمعی از محققین و علاقه مندان به شرکت در کنفرانس یا سمینار بین المللی در دانشگاه تورنتو کانادا در باره‍ی "مقابله با دگراندیشی وبهائی ستیزی" با موانع و اشکالات قانونی و تهدید مسئولان، نتوانستند به کانادا سفر کنند و در بحث جامعه شناسی و مسائل تاریخی در رابطه با مبارزه با دگراندیشان فکری و اعتقادی در ایران شرکت نمایند.
   به نظر میرسد که بنیادگران متعصب از هر چه نام بهائی و یا دگراندیشی است، بیمناکند و چون در محافل جهانی از توجیه سیاست های خصمانه خود بر علیه پیروان این آئین، ناتوانند، ترجیح میدهند که هر چه ممکن است از تماس استادان و دانشمندان و روشنفکران ایرانی هم با اینگونه کنفرانس ها جلوگیری به عمل آورند.
   و امّا اختناق فرهنگی در ایران منحصر به شرکت یا عدم حضور در مجامع علمی جهانی نیست. یکی دیگر از مظاهر این امر را در ممنوعیت هزاران دانشجوی بهائی از تحصیل در دانشگاهها و مراکز علمی در ایران مشاهده می کنیم و البته این ممنوعیت شامل حال بعضی دگر اندیشان سیاسی نیز هست. افزونتر از آن وهنگامی که جامعه ستمدیده و محروم بهائی خود به فکر چاره اندیشی افتاده و به همت اساتید اخراجی بهائی و غیر بهائی به تاسیس موسسه آموزش عالی و یا دانشگاه خصوصی می نماید، یکباره با یورش و هجوم ماموررین امنیتی، مواجه شده و عده‍ی زیادی از معلمین و شاگردان آن موسسه علمی و آموزشی دستگیر و چندین تن از آنان به حبس های پنج و سه سال محکوم شده اند در حالی که تنها جرم آنان، آموزش و تعلیم جوانان مشتاق علم بوده که بناحق از ورود در دانشگاههای کشور ممنوع شده اند.
    یک نمونه دیگر از نابرابری مذهبی و بنیادگرائی مقامات ایرانی در مورد بر خورد خصمانه با انتشار دائره المعارف ایرانیکا Iranika تحت سرپرستی استاد احسان یار شاطر است. علت این واکنش قرون وسطائی دراین مورد باز همان بغض وعداوت بیحد و حصر آنان است، چون در این فرهنگ یا دائره المعارف سترگ با روش علمی و تحقیقی در زیر عنوان بابی و بهائی مقالاتی از صاحب نظران و دانشمندان بر جسته در مورد تاریخ و آموزه های این نهضت و یا آئین اصیل که از ایران برخاسته، نقل شده که خوشایند خشک مغزان و متعصبین مذهبی نیست و لذا از پخش و انتشار آن در ایران جلوگیری می شود و در رسانه های عمومی با تحقیر و تمسخر از آن یاد می گردد.
   این نوع اقدامات مقامات ایرانی که نمونه اخیرش، حذف بسیاری از رشته های علمی برای تحصیل دختران دانشجو است (مانند مهندسی معدن، نفت و ...) در محافل دانشگاهی جهان بازتاب وسیعی داشت. چند ماه قبل در مجله‍ی دانشگاهی معتبر ترین دانشگاه نروژ (NTNU ) مقاله ای تحت عنوان "آپارتاید آکادمیک در ایران" منتشر شد که نویسنده آن با شرح و تفصیل کامل از ممنوعیت دانشجویان بهائی در دانشگاه های ایران و توقیف بسیاری از استادان و دانشجویان دانشگاه BIHE آنلاین در دو صفحه کامل مجله خبر داده بود و با شدیدترین لحن این اقدامات مخالف عرف و حقوق بشر را تقبیح نموده و خواهان رفع تبعیض های آکادمی وعلمی در ایران شده بود.
    حال باید دید عکس العمل مقامات ایران در برابر این همه انتقادات دانشگاهیان در شرق و غرب عالم نسبت به اعمال خصمانه و کوته نظرانه آنان نسبت به اقلیت های مذهبی و دگراندیشان، چیست و آیا باز مثل گذشته همه این مسائل و انتقادات جهانی را به استکبار و صهیونیسم و بر چسب هائی نظیر آن منتسب می کنند و یا روش خود را تعدیل و تصحیح نموده و با معیار های منشور حقوق بشر نزدیک می سازند.

ه – مهر پور   
۱۸ اوت ۲۰۱۲   


مراجع:
۱- نقل از ایران امروز سوّم اوت ۲۰۱۲ 



Sunday, September 2, 2012

کشور مقدس ایران در خلال آثار بهائی



کشور مقدس ایران در خلال آثار بهائی
https://www.facebook.com/Tasavie

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
ای اهل ایران ...متبوع و مُطاع کلّ آفاق بودید حال چگونه از عزّ قبول باز مانده در زاویۀ خمول خزیده اید. منشأ ء معارف و مبدء تمدّن جهانیان بودید اکنون چگونه افسرده و مخمود و پژمرده گشته اید؟"

حضرت بهاءالله میفرمایند:
"ای اصحاب ایران شما مشارق رحمت و مطالع شفقت و محبّت بوده اید و آفاق وجود به نور خرد و دانش شما منوّر و مزیّن بوده. آیا چه شده که به دست خود بر هلاکت خود و دوستان خود [بهائیان] قیام کردید؟"

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"خدا چه نعمتی به ایرانیان عنایت فرمود ولی قدر ندانستند. اگر کفران ننموده بودند دولت ایران اوّل دولت می شد."
حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"ایران به پرتو بخشش خداوند مهربان ترقّی عظیم نماید و جنّة النّعیم گردد بلکه امیّد چنین است که در آینده غبطه روی زمین شود و نفحه مشکین ایران خاور و باختر را معطّر نماید."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"مستقبل ایران در نهایت شکوه و عظمت و بزرگواری است زیرا موطن جمال مبارک [بهاءالله] است، جمیع اقالیم عالم توجّه و نظر احترام به ایران خواهند نمود، و به یقین بدانید چنان ترقّی نماید که انظار جمیع اعاظم و دانایان عالم حیران ماند."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"ایران مرکز انوار گردد. این خاک تابناک شود و این کشور منوّر گردد و این بی نام و نشان شهیر آفاق شود و این محروم محرم آرزو و آمال و این بی بهره و نصیب فیض موفور یابد و امتیاز جوید و سرافراز گردد."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"...عنقزیب ملاحظه خواهد شد که دولت وطنی جمال مبارک [ایران] در جمیع بسیط زمین محترم ترین حکومات خواهد گشت...ایران معمور ترین بقاع عالم خواهد شد."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"هر چند ایران در بین دوَل الآن گمنام است ولی این امر عظیم [آئین بهائی] عاقبت اهل ایران را سَروَر عالم امکان نماید."

حضرت ولیّ امرالله میفرمایند:
"اهل بهاء — چه در ایران و چه در خارج آن — موطن جمال اقدس ابهی (ایران) را پرستش نمایند و در احیاء و تعزیز و ترقّی و ترویج مصالح حقیقیّۀ این سرزمین منافع و راحت بلکه جان و مال خویش را فدا و نثار کنند."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"اندکی اگر ملاحظه کنند و به حقیقت پی برند و از حمیّت جاهلیّه بگذرند و دل و جان را از تعصّب شدید رهائی بخشند ، عموم اهل ایران به شکرانه پردازند که الحمدلله این افق تاریک را آفتابی درخشنده طلوع نمود. این ایران ویران را الطاف بی پایان جلوه نمود...ایران مرکز انوار گردد. این خاک تابناک شود و این کشور منوّر گردد و این بی نام و نشان شهیر آفاق شود....و سر افراز گردد."


حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
... خیر عموم خواهیم و ترقّی جمهور، و به عالم آداب و اخلاق ایران خدمت می کنیم، و شب و روز می کوشیم که خدا یک روح جدیدی در جسم ایران بدمد تا یک قوّه ای خارق العاده در بنیه ایرانیان جلوه نماید."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"بهاءالله، ایران را روشن نموده و در انظار عمومی عالم محترم نماید و ایران چنان ترّقی نماید که محسود و مغبوط شرق و غرب گردد. اگر این سجن و زنجیر نبود، حال ، حضرت بهاءالله بر افکار عمومی اروپ مستولی شده بود و ایران را جنّت رضوان نموده بود و ایرانیان را محترم در نزد جمیع دوَل و ملل بلکه کار بجائی رسیده بود که مرجع جمیع دوَل و ملل گشته بود. اگر بهاءالله در اروپ ظاهر شده بود ملل اروپ غنیمت می شمردند و تا بحال به سبب آزادی جهان را احاطه نموده بود."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
بمبئی - مدیر محترم جریده لامپ
ای مدیر محترم معارف پرور و خیرخواه عموم بشر. ایران وقتی بهشت برین بود و آئینی نازنین داشت، اهالی ایران سردفتر علم و عرفان بودند و دانایان ایران مربّی و معلّم نوع انسان. عزّتش پایدار بود و صیت عظمتش جهانگیر. اخلاقش فضائل عالم انسانی و اطوارش کمالات رحمانی. ولی افسوس که آن روشنائی رو به تاریکی نهاد و اهل ایران با یکدیگر در آویختند تا به طوائف دیگر آمیختند. خاک ایران جولانگاه بیگانگان شد و ملل شرق و غرب هجوم کردند و بنیان قدیم ایرانیان به تزلزل آمد و بنیاد بر افتاد. آن بهشت برین گلخن غمگین گشت و آن افق روشن به ابرهای تیره متواری شد. نشانه ای از فضائل پیشین نماند و از اوج عزّت به حضیض ذلّت افتاد. حال حضرت پروردگار نظر عنایت فرمود و شاهد موهبت آسمانی در خطّه ایران جلوه نمود، شمس حقیقت طلوع کرد و پرتو عنایت بر آن کشور انداخت و تعالیم آسمانی انتشار یافت و آئینی رحمانی به میان آمد. امید چنان است که پرتو این آفتاب خطّه ایران را فضای آسمان نماید، یعنی نفوسی تربیت شوند که مانند ستاره های روشن در اوج آن کشور بدرخشند. هر چند حال نفوس مبارکی پیدا شدند که به آئین جدید فخر قدیم گردند و شب و روز جان فشانند و در این سبیل رقص کنان به میدان فدا شتافتند وجان باختند و هر مصیبت و بلائی تحمّل نمودند. ولی افسوس که هنوز اکثر ایرانیان در خوابند و از این موهبت کبری بی خبر و بیزار صاحب خانه به درب خانه آمده ولی اهل خانه در را بربستند. آشنا را بیگانه انگاشتند و یار را اغیار دانستند که ما در این ذلّت خوشیم و در این پرشانی و بی سر و سامانی بیاسائیم و صاحب خانه را نخواهیم و آئین او را نجوئیم. از الطاف او بیزاریم و از لطف و عنایت او در کنار. این پدر مهربان بیگانه است ولو آن که در نزد جمیع ملل عالم یگانه و آوازه اش جهانگیر است و صیت بزرگواریش گوشزد غنی و فقیر. ملل سائره از اطراف جهان فوج فوج به سایۀ مبارک او در آیند و تعالیم او پذیرند و از خوان نعمت او بهره گیرند ولی ما مانند بوم در این آشیان ویران راحت و شادمانیم. آهنگ مرغ سحر نخواهیم و سایۀ همای اوج عزّت نجوئیم، ترقیّات معنویّه نخواهیم، فضائل عالم انسانی نطلبیم و گوئیم که ما توانگریم، محتاج این خوان نعمت نیستیم. گنج روان داریم زحمت دل و جان نخواهیم. افسوس هزار افسوس که امریک بیدار شد و ایران در خواب غفلت گرفتار. ولی امیّد چنان است که شعاع شمس حقیقت این ابر غفلت را متلاشی نماید و افق ایران روشنی به آفاق بخشد، یاران بیدار گردند و ایرانیان هوشیار شوند. و علیک التّحیّۀ و الثّنآء."

بیت العدل اعظم میفرمایند:(٢٦ نوامبر ٢٠٠٣)
"...حضرت مولی الوری از مردم ایران و اولیاء امور آن کشور خواست که دیدۀ بصیرت بگشایند، از تقلید نفوس متوهّمه بپرهیزند، تغییر و تحوّل اساسی در طرز تفکّر و رفتار فردی و اجتماعی را لازم شمرند، به فکر بزرگواری و عزّت خود بین ملل و طوائف عالم باشند و با وجدانی آگاه و تمسّک به خشیّةالله دست بدست هم داده احتیاجات مملکت را دریابند و منافع شخصی را فدای مصالح عامّه نمایند. امّا آن عزیزان به خوبی مستحضرند که نصایح آن مولای توانا با بی اعتنائی روبرو شد. کشور ایران که در دام استبداد فرسودۀ قاجار و پنجۀ زمامداران بی لیاقتش اسیر و گرفتار بود بیش از پیش در مرداب نادانی و انحطاط فرو رفت. سیاستمداران فاسد رشوه خوارش بر سر بهره گیری از ثروت رو بزوال کشوری که در آستانۀ ورشکستکی بود به رقابت با یکدیگر ادامه دادند. ملّتی که در گذشتۀ ایّام برخی از بزرگترین رهبران و متفکّران در تاریخ فرهنگ و تمدّن جهان چون کورش و داریوش، جلال الدّین رومی و حافظ شیرازی، ابن سینا و ذکریای رازی را در دامان خود پرورده بود قربانی اقدامات طبقۀ روحانیّون جاهل و مغرضی شد که تأمین و تداوم حقوق و امتیازات خود را در این می دید که خلق نا توان را از آنچه نشانی از ترقّی و تجدّد داشت به هراس اندازد.
پس عجب نیست که مردی سپاهی و طالب نام و نشان با استفاده از هرج و مرج ناشی از جنگ جهانی اوّل زمام قدرت را بدست گرفت و حکومتی مبتنی بر استبداد نظامی تشکیل داد. در نظر او و جانشینش نجات ایران از آلام بی شمارش منوط به اجرای برنامه هائی منظّم برای اشاعۀ تمدّن غرب بود. دولت جدید ملّی برای پیشبرد هدف مزبور به تأسیس مدارس و مشروعات اجتماعی و استخدام کارمندان کارآزموده و تشکیل ارتشی مجهّز اقدام نمود. سرمایه گذاری خارجی را به عنوان وسیله ای برای توسعۀ منافع چشمگیر ملّی تشوق و ترویج کرد. زنان را از قیود شدیدی که مانع از پیشرفتشان بود رهائی بخشید و امکاناتی جهت تحصیل و کسب علوم و حرف و فنون برای آنها فراهم آورد. هر چند مجلس هیچگاه صاحب قدرت و اختیارات لازمه نشد امّا امید آن بود که روزی پشتوانۀ حقیقی برای حکومتی بر اساس ر ضایت و انتخاب ملّت گردد.
اسفا که این اقدامات درد جامعه را درمانی مؤثّر نشد. با استفاده از منابع نفتی، ثروتی سرشار به میزانی ورای تصوّر بدست آمد امّا از آنجا که نظام موجود بر اساس عدالت فردی و اجتماعی استوار نبود نتیجۀ این ثروت تموّل مفرط برای اقلیّتی خود خواه و مزیّت طلب شد حال آن که اوضاع عامۀ مردم فقط اندکی بهبود یافت. خاطرات گذشته ای پرشکوه تجدید شد و نمادهای نفیس فرهنگی به جلوه در آمد تا ابتذال عمیق جامعه ای را بپوشاند که پایۀ اخلاقیش بر شنزار حرص و جاه طلبی استوار گردیده بود. در این جامعه هر گونه اعتراضی با سرکوبی شدید نیروی امنیّتی که بدون هیچ گونه نظارت قانونی عمل می نمود مواجه می شد.
در سال ١٣٥٧ شمسی مردم ایران بساط آن حکومت مستبد را بر چیدند و آن را به همراه دعاوی پوچ کاذبش به وادی فراموشی سپردند. انقلابشان دستاورد اتّحاد گروه های متعدّد امّا نیروی محرّکه اش آرمان های اسلام بود. مسئولین و اولیاء انقلاب به مردم وعده دادند که به جای لذّت جوئی عنان گسیخته وقار و نجابت معمول خواهد بود. نابرابری های شدید طبقاتی و اختلاف فاحش میان فقیر و توانگر با توسّل به روح دوستی و برادری التیام خواهد یافت. منابع طبیعی که دست پروردگار به آن اقلیم پر انوار ارزانی فرموده متعلّق به جمیع مردم ایران بوده و جهت ایجاد کار و فراهم ساختن امکانات تحصیل برای همگان صرف خواهد شد. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران که مدّعی تساوی حقوق همۀ مردم آن کشور است وضع گردید و مقرّر شد که حکومت با وجدانی بیدار بکوشد تا ارزش های روحانی را با اصول آزادی و مردم سالاری پیوند دهد.
حال پس از گذشت قریب بیست و پنج سال باید دید که اکثر مردم ایران به چه سان از تحقّق وعده های انقلاب سخن می گویند. امروز فریاد نارضایتی و خشم جوانان و اعتراض علیه شیوع فساد، دسیسه های سیاسی، سوء رفتار با زنان و سرکوب کردن اندیشه و اندیشمندان و عدم رعایت حقوق بشر از هر گوشۀ ایران به گوش می رسد. شایان تأمّل است که استناد به مرجعیّت قرآن مجید برای توجیه سیاستهائی که به چنین اوضاعی انجامیده چه تأثیری بر افکار و روحیّۀ ملّت می گذارد...".

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"...الیوم در هر اقلیمی اگر شخصی ایرانی را تعریف و توصیف خواهند، گویند این شخص از وطن بهاءالله است، فوراً عزیز و محترم گردد. اقلاً ایرانیان باید قدر این را بدانند. از انظار جهانیان افتاده بودند و از امم متوحّشه شمرده میشدند، حال چنین عزّت پایداری یافتند و چنین تاجی از گوهر شاهوار بر سر نهادند. نعم ما قال الشّاعر:
هر که ارزان میخرد ارزان دهد گو هری طفلی بقرصی نان دهد
حق عیان چون مهر رخشان آمده حیف کاندر شهرکوران آمده
شمس حقیقت اگر در سائر اقالیم اشراق نموده بود تا بحال اشعه اش جهانگیر گشته بود زیرا آن اقلیم قدر این فضل عظیم را میدانستند، ولو مؤمن نبودند، مسرور بودند..."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"این امراض مزمنۀ ایران به بارتنگ و خاکشیر معالجه نگردد، یک قوّۀ الهیّه میخواهد که سبب ترقّی از حضیض ادنی به اوج اعلی گردد، قوّه ای که عرب وحشی بادیّۀ بی آب و گیاه را به اوج عزّت ابدیّه رساند، قوّه ای که یهودیان چند ذلیل را پطرس اعظم و یوحنّا و بولس حواری نمود و سرور جمیع فرنگستان کرد، قوّه ای که اسرائیل ضعیف ذلیل را سلطنت سلیمانی بخشید.
باری، چنین آفتاب درخشنده ای از افق ایران طلوع نمود و ایران هنوز در ظلمات اوهام. چه خوش گفته:
حق عیان چون مهر رخشان آمده حیف کاندر شهرکوران آمده
باری، شما بقدر امکان بکوشید تا سبب عزّت ابدیّه ایران و ایرانیان گردید..."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"اگر ایرانیان گوش به نصیحت می دادند البتّه محفوظ می ماندند ولی اذن صاغیه نداشتند هر چه نصیحت کردیم به قساوت قلب مقابله کردند، شعر مشهور فارسی را به خاطر آرید: گوش اگر گوش من و ناله اگر نالۀ تو. مکاتیب عبدالبهاء را که از بدایت انقلاب مفصّل مرقوم شد و به طهران ارسال گشت مطالعه نمائید. جمیع وقایع حالیه در اوقات سالفه اخبار شده است، از جمله این عبارت است:
تا دولت و ملّت مانند شهد و شیر به یکدیگر آمیخته نگردند فلاح و نجاح محال است، ایران ویران گردد و عاقبت منتهی به مداخلۀ دوَل متجاوره شود.
پس ای احبّای الهی، به جان و دل بکوشید تا در میان دولت و ملّت التیام دهید، و اگر عاجز گشتید کناره گیرید و امثال ذلک، ولی نشنیدند بلکه مست بادۀ غرور بودند که مائیم نژاد کیانیان، مائیم سلالۀ رستم دستان، بلکه نخواندند، لهذا نتیجۀ این جهالت حال حاضر شده است..."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"...ولی ملاحظه خواهید کرد که به تأئید الهی ایران چنان فوران نماید که سیل جان بخشش اقالیم عالم را سبز و خرّم نماید، ولی افسوس که ایرانیان از این موهبت کُبری در نهایت غفلت و نسیان ( گوهری طفلی به قرص نان دهد ) اما مشیّت الهیه تعلّق یافته و قوّه معنویه در ایران نبعان نموده. هذا امر محتوم و وعد غیر مکذوب..."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند: (نطق شب 19 محرم 1332 در عکا)
"...ایرانی ها میگفتند که این ایران چه خواهد شد؟ من گفتم که این تفاصیلی که الان در میان است دمار است. این اختلافات، این احزاب مختلفه، یکی دمکرات و یکی معتدل، اینها روز به روز ایران را ویران میکنند. شما قیاس کنید حالت حالیه ایران را با ده سال قبل، این اختلافات ایران را ویران کرده است، و روز به روز بیشتر میشود. میگفتند مستقبل چه نوع است؟ گفتم مستقبل ایران را به یک مَثَل از برای شما میگویم بعد خودتان قیاس کنید، این دلیل کافی و وافی است:
این مکه یک قطعه سنگستان است، وادی غیر ذی زرع، ابداً گیاهی در او نمی روید، آن صحرا صحرای شن زار است، و در نهایت گرما، قابل اینکه آباد شود نیست، از سنگستان و شن زار بی آب چه خواهد روئید؟ لکن به جهت اینکه وطن حضرت رسول بود این سنگستان، این سنگلاخ، قبلۀ آفاق شد، جمیع آفاق رو به او سجده میکنند. دیگر از این بفهمید که مستقبل ایران چه خواهد شد. این نمونه است، این سنگلاخ به جهت اینکه وطن حضرت رسول بود قبلۀ آفاق شد؛ امّا ایران که سبز و خرّم است، گُل های خوب دارد، هوایش لطیف است، مائش عذب است. از این قیاس کنید که چه خواهد شد. این میزان کافیست."

مناجات حضرت عبدالبهاء برای ایران:
هوالله
ای خدای مهربان، یاران در کشور ایران اسیر ستمکارانند و مُبتلی در دست هر جاهلی نادان. ای پروردگار، کار گنه کاران را مپسند و دست تطاول ظالمان را کوتاه فرما. نفوس را هدایت کن و بدخواهان را خوشخو فرما. ظالمان را عادل کن و لئیمان را بیدار نما. اسیران نفس و هوی را آگاه کن و مقیّد غل و بغضا را رهائی بخش، تا یارانت در مهد امن و امان آسایش یابند و از دست درندگان خلاصی جویند و به آنچه سزاوار درگاه احدیّت است قیام نمایند. توئی مقتدر و توانا و توئی عزیز و کریم و مهربان. ع ع

روز دیگر فرمودند:[حضرت عبدالبهاء]
"نوشته اند که می خواهند بعضی از سنگ های تاج ایران را بفروشند. تاج ایران عدالت است نه سنگ. اگر بتوانند بر سر این مملکت تاجی از عدل بگذارند درست است. تاج از سنگ چه ثمری دارد سنگ است. پادشاهان قدیم ایران افتخار به عدل می کردند نه به تاج سنگ. ایرانیان به جهت این که شمس حقیقت از افق ایران طالع شده باید کاری بکنند که اقلیم ایران تاج عالم بشود و آن وحدت عالم انسانی است و اتّحاد و اتّفاق عموم بشر. آفتاب به همۀ عالم روشنی می دهد لکن شدّت نفوذش در خطّ استوا است. تعالیم الهی شدّت تأثیرش در ایران باشد. ایرانیان به این فیض و فوز بیشتر از دیگران فائز شوند...ایران باید نوعی نمایند که دیگران فیض عظیم را از ظهور شمس حقیقت بیشتر برند یعنی تعالیم الهیّه در ممالک سائره بیشتر از ایران تأثیر کند زیرا مطلع شمس حقیقت است باید از ایران انوار به سائر اقطار منتشر شود. "
—از خاطرات دکتر نورالله در حیفا

حضرت عبدالبهاء میفرمایند ( 9 شوّآل 1339 حیفا):
هوالله
ای تشنۀ حقیقت: ایران ویرانست و جمیع احزاب فی الحقیقه تیشه بدست گرفته به ریشه این بنیان قدیم میزنند و ابداً ملتفت نیستند که این کلنگ بنیان کن است و این تیشه ریشه کن. هر حزبی گمان میکند که به تعمیر مشغولست. ولی در قرآن میفرماید:
یُخرّبون بُیُوتِهِم باَیْدیهِم
باری، این آوارگان بهیچ حزبی مشترک و متمایل نبوده. در آن میکوشیم که بنیۀ ایران قوّت گیرد و معلوم است قوّت بنیه ایران جز بتأسیس اخلاق الهی ممکن نه. چون تأسیس اخلاق گردد ترقی در جمیع مراتب محتوم است. هیچ ملتی بدون تعدیل اخلاق فلاح و نجاح نیابد؛ و به تحسین اخلاق علوم و فنون رواج یابد و افکار بینهایت روشن گردد، صداقت و امانت و حماست و غیرت و حمیّت بجوشد، سیاست بدرجه نهایت رسد، صنایع بدیعه رواج یابد، تجارت اتّساع جوید، شجاعت عَلَم افرازد، ملت ازبرزخی به برزخ دیگر انتقال نماید، خلق جدید شود، فتبارک الله احسَنُ الخالقین تحقّق یابد.
حجاز در بیابان ریگ زار و بی آب و علف وادی غیر ذی زرع بود، لکن بطلوع نیّر حقیقت قبلۀ آفاق شد و مَطاف عالمیان گردید. حال که نیّر اعظم از مَطلع ایران اشراق کرده ملاحظه نمائید که در آینده چه خواهد شد.
امیّدم چنانست که در تأسیس این بُنیان عظیم شما نیز از کارکنان باشید.
و علیکما البهآء الابهی. ع ع

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
...عنقریب شرق و غرب نعرۀ یا بهاء الابهی بلند کند و جمیع اقالیم کشور ایران را تقدیس نماید و جمیع امم فارسیان را تمجید کنند زیرا شمس حقیقت از آن افق درخشید و ندای الهی از آن اقلیم بلند شد. زهی عزّت جاوید از برای آن بوم و بر و زهی سعادت شدید از برای آن دیار. اگر قدر بدانند و سمند همّت در این میدان برانند. چه بسیار که دولت پایدار بدر خانه آید و در بکوبد ولی صاحب خانه از نادانی آن مهمان را براند...

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
"... پروردگار عالمیان محض فضل و احسان هیکل ایران را به خلعتی مفتخر فرموده و ایرانیان را تاجی بر سر نهاده که جواهر زواهرش بر قرون و اعصار بتابد وآن ظهور این امر بدیع است. زیرا هر امّتی و مّلتی که به نهایت انحطاط و اضمحلال مبتلا شد، تا رستخیزی عُظمی نگردد بر نخیزد، مانند مریضی که مرض مزمن یابد، بارهنگ و خاکشیر تأثیر نکند و ختمی و بنفشه دفع اندیشه ننماید. طنظور خطائی خواهد و معجون الهی شاید تا هیجان عظیم در خون حاصل گردد و بحران کافی وافی نماید. باید در تاریخ سلف تعمّق نمود. مثلاً قوم عرب چون به اسفل درکات انحطاط افتاد و به پستی و نیستی معتاد گشت و از عُلویّت هستی محروم گشت ترقیّ و نشاط به تدامیر ممتنع و محال بود. زیرا قوّۀ تدبیر ابوذر، فقیر را امیر نمی کرد و فکر و اندیشۀ انسانی عمّارِ یاسر، تمّار را کامرانی نمی داد. افکار و آراء عُقلاء، سُکان جزیرۀ العرب را به اوج عزّت ابدیّه نمی رساند و قیاصره و اکاسره را مغلوب و مقهور آن قوم بی سر و پا نمی نمود. ولی قوّت معنویّه به میان آمد. نور نبوّت درخشید. رستخیز عظیم حاصل گشت. هیجان شدید در عروق و اعصاب ظاهر شد لهذا آن قوم بلید را در ایّامی عدید از اسفل درکات ذلتّ به اوج عزّت رساند. ایران و توران مقهور شد و امپراطوری رومان مخذول و منکوب گشت. حال چنین امر عظیی به قوّۀ تدبیرممکن بود؟ لا والله. این قضیه مثل آفتاب است.

اکنون ایران نیز چنین است، به عربده و های و هوی انقلابیّون و حسن تدبیر اعتدالیّون و کفایت و درایت سیاسیّون از این انحطاط نجات نیابد، ولی ملاحظه خواهید کرد که به تأئید الهی ایران چنان فوران نماید که سیل جانبخشش اقالیم عالم را سبز و خرّم نماید، ولی افسوس که ایرانیان از این موهبت کبری در نهایت غفلت و نسیان ( گوهری، طفلی به قرص نان دهد) امّا، مشیّت الهیّه تعلّق یافته و قوّۀ معنویّه در ایران نبعان نموده. هذا امرٌ محتومٌ و وعدٌ غیر مکذوب...با وجود این احزاب متخاصمه و آراء مختلفه و مفاسد خفیّه و جمعیّتهای سریّه معلوم است که نتایج مفیده مستحیل است..."

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
چون [ نوروز ] روز مبارکی است نباید آنروز را مهمل گذاشت بی نتیجه نمود. که ثمر آنروز محصور در سرور و شادمانی ماند. در چنین یوم مبارکی باید تاسیس مشروع گردد که فوائد و منافع آن از برای ملت دائمی ماند تا در السن و تاریخ مشهور و معروف گردد که مشروع خیری در فلان روز عیدی تاسیس یافت

حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
همیشه ملّت ایران قریب پنج شش هزار سال است که این روز را فیروز شمرده اند و شکون دانسته اند و روز سعادت ملّت شمرده اند و الی یومنا این روز را تقدیس کنند و مبارک دانند



Wednesday, August 1, 2012

بابی - بهائی‌ کُشی و تبعيض در تاريخ‌ نگاری




بابی - بهائی‌ کُشی و تبعيض در تاريخ‌ نگاری،

   بيژن معصوميان

     چهارشنبه 11 مرداد 1391

بيژن معصوميان 
  
در امرِ تاريخ‌ نگاریِ معاصر در حق بابيان، ازليان، و بهائيان و برخی از مُصلحينِ قاجار کُلّاً رعايتِ انصاف نشده است. در عوض، جنبش سرکوبِ بابی‌ها و بهائيان نه فقط منجر به قتلِ هزاران هزار بی‌گناه گرديده، بلکه آن‌ها و مقدسات‌شان را هدف انواعِ مختلفِ توهين و افترا قرار داده‌اند و حقِّ هر گونه دفاع در داخل مرز و بوم‌شان را از آن‌ها گرفته‌اند... در طولِ اين تاريخِ کوتاهِ ۱۶۰ ساله، هر گاه بابی‌ها و بهائی‌ها قدم‌های مثبتی برای زادگاهِ آئين‌هايشان برداشته‌اند، برخی مورخان اين اقدامات را به‌کلی ناديده گرفته‌اند يا آن را کم اهمیّت جلوه داده‌اند ويژه خبرنامه گويا
مقدّمه
نخستين بار نامۀ افسرِ اتريشی را در کتابخانۀ دانشگاه جورج واشنگتن در واشنگتن دی سی خواندم. حدود ۲۵ سال داشتم. هر چه بيشتر مرور کردم، بر حيرتم افزوده شد. خاطرم هست که انگشت به دهان از خود می‌پرسيدم، آيا اين‌ها حقيقت دارد و يا کُلِّ اين نامه ساخته و پرداختۀ يک داستان‌نويسِ چيره دستِ رُمان‌های خيالی است که می‌داند چگونه احساساتِ خواننده را به بازی بگيرد و او را همزمان به اوج اندوه و همدردی بکشاند؟ نامۀ مذکور شرح کُشتارِ جمعیِ بابی‌ها در ماه اوت ۱۸۵۲ در تهران به دنبال سوء قصدِ خود سرانۀ سه بابیِ جوان به ناصرالدين شاه قاجار بود. با ناباوری از خود می‌پرسيدم، مگر می‌شود انسانی با انسانِ ديگر چنين کند؟ مگر حيوان چنين رفتاری با هم نوع خود کرده که اين «اشرفِ مخلوقات» در يک روز گرم تابستانی در حقِ نزديک به ۳۰ تن از همگِنانِ خود در تهران روا داشت؟ اگر جانِ اين انسان‌ها برای «قبلۀ عالم» پشيزی ارزش نداشت چرا حد اقل «سلطان صاحبقرانِ» ما و درباريان قاجارِ او به فکر آبروی ايران و ايرانی نبودند تا امثالِ آن افسر نگون‌بختِ اروپايی مجبور نشوند به چشم خود شاهد يکی از سياه‌ترين روزهای تاريخ معاصر ايران باشند؟ آنچه آن افسر ديد به قدری برايش باور نکردنی و مشمئز کننده بود که از سِمَتَش استعفا داد و به اروپا بازگشت.
آنچه در قسمت بعد می‌خوانيد ترجمۀ مطالبی است از مستشرق معروف، دکتر پيتر ايوری که مؤلف کتاب «ايرانِ مدرن» است (۱). او ابتدا به حادثۀ سوء قصدِ سه بابی به ناصرالدين شاه و عواقب آن برای پيروان باب اشاره می‌کند و سپس، به نقل از پروفسور ادوارد براون (۲) ، نامۀ افسر اتريشی را درج می‌کند.

روزی که تهران خون گريست
«در سال ۱۸۵۲، هنگامی که ناصرالدين شاه در حوالی تهران مشغول شکار بود، با گلوله‌ای که به طرفش شليک شد، زخمی سطحی بر داشت. سه نفر دستگير شده، تحت شکنجه قرار گرفتند تا بانی اصلی سوء قصد به جان شاه پيدا شود. حاصل تمامی تلاش‌های دولت وقت آن بود که سه نفر مذکور جزو فرقۀ بابی بودند. متعاقباً، اجازۀ بازجويی و سرانجام اعدام آن دسته از رهبران بابی را که در آن زمان در زندان پايتخت محبوس بودند، دادند. رهبران بابی را سرانجام به بازار تهران آوردند و با مرگ تدريجی به قتل رساندند. جزئيات اين کشتار را يک افسر اتريشی که در خدمت شاه ايران بود، شرح داده است. اين افسر به سببِ آنچه که به چشم خود ديده بود، چنان احساس انزجار و تنفری در او بيدار شد که از پستش کناره گرفت [و به اتريش باز گشت]. کلمات او که اقتباس از يکی از نامه‌هايش مورخ اوت ۱۸۵۲ ميلادی در تهران است، گويای داستانی است حاکی از اوج بی‌رحمی، قساوت و هيجان که در تاريخ ايران با هيچ حادثه‌ای قابل مقايسه نيست، مگر قتل گريبايدوف در قرن نوزدهم و نيز قتل عام نمايندگان روس در ۱۹۴۲. اين افسر اتريشی که نامش سروان آلفرد وان گومواَن است می‌نويسد:
پيامبرِ بابيان به پيروانش خاطرنشان کرده بود که اتاق شکنجه راهی است به سوی بهشت. اگر باب به راستی سخن گفته باشد، در اين صورت شاه فعلی ايران سزاوار پاداشی بس عظيم است، زيرا وی با جديتِ تمام در صدد است که بهشت را مملو از بابی‌ها نمايد. جديدترين فرمان شاه به غلامانش دستور نابودی بابی‌ها بود. اگر اين غلامان، تنها فرمان پادشاه را اطاعت می‌کردند و رهبران بابی را همان‌طور که بدون صدمه دستگير کرده بودند، سريع و به‌طور قانونی به‌قتل می‌رساندند، با توجه به آداب و رسوم شرقی‌ها، اين مسئله قابل پذيرش بود. ولی روشی که آن‌ها در اجرای اين مجازات به کار می‌بردند، شرايطی که تحت آن رهبران بابی به قتل می رسيدند، و مشقت و عذابی که اجساد اين قربانيان تا لحظۀ آخر قبل از مرگشان تحمل می¬کردند، آنقدر وحشتناک است که اگر بخواهم حتّی صحنه‌های اصلی آن‌را بدون جزئيات پيش چشم شما به تصوير بکشم، خون در رگ‌هايم لخته می‌شود. ضرباتِ بی‌شمارِ تَرکه‌ها که با سنگينیِ هر چه تمام‌تر بر پشت و کف پاها نواخته می‌شود و داغ کردنِ قسمت‌های مختلف بدن با ميله‌های آهنیِ سرخ شده در آتش، از جمله شکنجه‌های پيش پا افتاده‌ای ‌است که قربانیِ آن‌ها بايد خود را بسيار خوشبخت بشمرَد اگر تنها بدين طريق زجر بکشد. اما همراه من بيا، ای دوست، تو که مدعی هستی که صاحب قلبی رئوف و اخلاقی اروپايی هستی.
همراهم بيا تا تو را به سرزمين غمگينان ببرم، به جائی که مردمان بايد در صحنۀ عمل با چشمان از حدقه در آمده، گوش‌های بريده شده از بدن خود را بدون هيچگونه چاشنی بخورند؛ به سرزمين کسانی که دندان‌هايشان با خشونتِ حيوانیِ دست‌های جلادشان در هم شکسته، به ديار آن‌هايی که جمجمه‌هايشان با ضربات چکش خُرد شده، و يا به مکانی که بازارِ آن با بدنِ قربانيانِ بابی آذين‌بندی شده؛ زيرا چپ و راست، مردم سينه‌ها و شانه‌های بابيان را سوراخ کرده، فتيله‌های سوزان در سوراخ‌ها می‌نهند. شاهد کشاندن تعدادی از بابی‌های زنجير شده در بازار تهران بودم، در حالی که در پيشاپيشِ آن‌ها يک گروه نظامی حرکت می‌کرد و فتيله‌های موجود در سوراخ‌های کَنده شده در بدن‌هايشان تا آنجا سوخته بود که ديگر شعلۀ آتش با چربیِ گوشت‌شان همچون چراغی که به تازگی به خاموشی گرائيده باشد، گه گاه سو سو می‌زد.
‌گاهی، نبوغ خارق‌العادۀ اهالی مشرق زمين شکنجه‌های تازه‌ای می‌آفريند. حالا، آن‌ها پوست کف پایِ بابی‌ها را کَنده، پاهای زخمی آن‌ها را در روغنِ جوشان فرو می¬برند، سپس همانند اسب، پای آن‌ها را نعل کرده، قربانی بيچاره را مجبور به دويدن می‌کنند. کوچک‌ترين فريادی از سينۀ قربانی بيرون نمی‌آيد. اعضای بی‌حس شدۀ بابیِ غيور زجرِ حاصل را در سکوتی تاريک تحمّل می‌کند؛ حالا بايد بدود. ولی جسم او قادر به تحملِ آنچه روحش متحمل شده نيست. به زمين می‌افتد. بزنيد ضربۀ آخر را! او را از اين درد جانکاه نجات دهيد! نه! جلاد شلاقش را بکار می‌گيرد و من [افسر اتريشی]، به چشم خود شاهد بودم که نگون‌بخت قربانیِ صدها شکنجه می‌دود! اين آغازِ پايانِ کارِ اوست. در نهايت، بدن‌های سوخته و سوراخ شدۀ قربانيانِ بابی را با استفاده از دست‌ها و پاهايشان، از بالای درخت آويزان می‌کنند. حالا هر ايرانی اجازه دارد مهارتِ خودش در تيراندازی را بيازمايد. اجسادی را ديدم که با حدود ۱۵۰ گلوله شَرحه شَرحه شده بود... فقط جلادِ دربار و عامۀ مردم نبودند که در اين کُشتارِ جمعی شرکت می‌کردند، بلکه عدالت حکم می‌کرد که تعدادی از بابيانِ بيچاره به صاحب مَنصبان هم برسند و آنکه مأمورِ پذيرايی از قربانی بود به آلودن دستانش در خون قربانیِ کَت بسته و بی‌دفاع می‌باليد و آنرا افتخاری می‌پنداشت. پياده نظام، سواره نظام، هنگِ توپخانه، غلامان يا محافظانِ شاه، و نيز اصنافِ مختلف مثل قصابان، نانوايان و غيره همگی خود را در اين نمايش خونين سهيم کردند.» (۳)

مشارکت در جنايت
پروفسور پيتر ايوری معتقد است که سه علتِ متفاوت برای شرکتِ طبقات و اصنافِ مختلف در اين قتل عام وجود داشت: يکی تقسيمِ مسئوليت بود تا هيچ شخص خاصی به تنهايی عامل اين جنايات شناخته نشود. ثانياً، تمامی گروه‌ها و طبقات مختلف مردم می‌خواستند به اين طريق مراتب سر سپردگی و صميميت خود را به سلطان مجروح‌شان نشان دهند. سوّم اينکه در آن شريطِ اضطرابِ عمومی، هيچکس جرأت عدم پيروی از بقيه را نداشت. گزارش ارگان ِرسمی دولت قاجار يعنی «روزنامۀ وقايع اتفاقيه» از قتلِ عام بابی‌ها نيز به¬راستی مایۀ تأسف است—روزنامه‌ای که بانی آن امير کبير صدر اعظم ناصرالدين شاه بود. ولی در کمتر از يک سال پس از انتشارِ اوّلين شمارۀ آن در ۷ فوريه ۱۸۵۱ ميلادی، امير کبير در حمام فين کاشان به دستور پادشاه توسط حاجب‌الدوله (حاج عليخان مقدم مراغه‌ای) به قتل رسيد. در نتيجه، به فاصلۀ کوتاهی روزنامه‌ای که قرار بود مُبشّر ترقی و آزادی‌خواهیِ ايران و ايرانی باشد، گردانندگانش کسانی شدند که قلمِ‌شان مایۀ شرمِ هموطنان‌شان شد، تا حدّی که حتّی نويسندگانِ غربی هم آن را محکوم کردند .(۴)
آنچه که اينجا شايان ذکر است، لحن سخيف و قلم‌زنیِ سرا پا تنفرِ نويسندۀ گزارشِ قتل عامِ بابی‌ها در اين روزنامه است. همان طور که ملاحظه خواهيد کرد، زبانِ نگارنده، بابی‌ها را در حدِّ نيمه حيوان به تصوير می‌کِشد و آن‌ها را شايستۀ وحشيانه‌ترين عقوبات می‌داند، در حالی که از اين گروه به جز دو نفر که شرکت آن‌ها در سوء قصدی که نتيجه‌اش يک زخم سطحی به پادشاه بوده، مُحرَز شده بود، مشارکت هيچکدام از بقیۀ افراد در اين عملِ مذموم ثابت و يا بررسیِ عادلانه نشده نبود و اکثرِ آنها قبل از سوء قصد به جرم بابی بودن در زندان بودند.

گزارشِ «روزنامۀ وقايع اتفاقيه از قتلِ عامِ بابی‌ها (۵)
کافۀ مردم از علمأ و فضلأ و چاکرانِ در بار ِسپهرِ مدار و رعايا و برايا و وضيع و شريف و بُرنا و پير و خاص و عام قتلِ اين مفسدينِ ضلالت پيشه را واجب دانستند شش نفر از آنها را که اين اشخاص بودند ، ميرزا حسين قمی که بی تقصير بود بجهت بعضی سئوال و جواب او را نگاه داشتند و ميرزا حسينعلی نوری و ميرزا سليمانقلی و ميرزا محمود همشيره زادۀ او و آقا عبدالله پسر آقا محمد جعفر و ميرزا جواد خراسانی چون بتحقيق معلوم نشد که با آنها درين مفاسد و شوری شرکت داشته باشند لهذا اعليحضرت پادشاهی حکم بحبس آنها فرمودند که در حبس مؤبَّد و مُخَلّد بمانند و بقیۀ آنها را علما و فضلا و چاکرانِ دربارِ پادشاهی عموماً و جميعِ اهل شهر از تُجّار و اَصناف و کَسَبه در ميان خود تقسيم کرده هر يکی را يکفرقه از صنف نوکر يا رعيت از اينقرار بسزای خودشان رسانيدند ، ملا شيخعلی را که رئيس و رأس اين فرقۀ ضاله بود و خود را نايب خاص باب ميدانست و خود را بحضرت عظيم ملقب ساخته و منشأ و مصدر و بانی و باعث اين فتنه عظيمه بود علما و فضلا بر حَسَب حکم شريعتِ طاهره قتل او را واجب دانسته بسزای خود رساندند . سيد حسن خراسانی را که از اشرار و مُتابعين آن مذهب بود شاهزادگان بضربِ شمشير و گلوله و کارد و خنجر مقتول ساختند . ملا زين العابدين يزدی را مقرب الخاقان مستوفی الممالک در اوّل محض تعصبِ دين و حمیّت خود با طپانچه زده بعد از آن مستوفيان عظام و لشکر نويسان کرام کُلَّهُم با طپانچه و کارد و خنجر و قَمَه ريزه ريزه کردند . ملا حسين خراسانی را نيز مقرب الخاقان ميرزا کاظم خان نظام الملک و ميرزا سعيد خان دبير مَهام خارجه اول نظام الملک خود با طپانچه زد و بعد از آن طپانچۀ ديگر ميرزا سعيد خان زد و بعد از آن اتباع هر دو با سنگ و قَمَه و کارد و خنجر بسزای خود رسانيدند . ميرزا عبد الوهاب شيرازی مشهور بکاظمينی که مدتی در کاظمين بود و بدعویِ همين مذهب فتنۀ عظيمی بر پا کرده بود اتفاقاً در همان ساعت که او را آوردند يکی از علمای موثق معتمَد در آنجا حاضر بوده و شهادت داد که در کاظمين شبها او را دعوت کردم و نپذيرفته لاطايلها و نا مربوطها گفت و از جمله دوازده نفر اشخاصی بود که به نياوران آمده مرتکب جسارت شدند ، عاليجاهان جعفر قليخان برادر جناب صدر اعظم و ذوالفقار خان و موسی خان و ميرزا عليخان پسران جناب معزی اليه و ساير منسوبان و بنی اعمام و جملگی عملجاتِ تفنگداران و غلامانِ ايشان بضرب گلوله تفنگ و طپانچه و زخمِ قَمه و شمشير ريزه ريزه کرده بدار البِوار فرستادند . ملا فتح الله قمی ولد ملا علی صحاف که در روز اوّل چند دانه ساچمۀ طپانچۀ او قدری بدن مبارک را خراشيده بود در اردوی همايون بدن او را شمع زده روشن کردند و مقرب الخاقان حاجب الدوله طپانچۀ با ساچمه بهمان جا که او بسر کار اعليحضرت پادشاهی انداخته بود زد و فی الفور افتاد و ساير عملۀ فراشخانه با قمه پارچه پارچه و سنگ باران کردند . شيخ عباس طهرانی را خوانين و امرأ دربار همايون بضرب طپانچه و شمشير بِدَرَک فرستادند . محمد باقر نجف‌آبادی که از جمله آن دوازده نفر بود و خود اقرار و اذعان داشت که در جميعِ محارباتِ طايفۀ ضالۀ بابيه بوده است پيشخدمتان حضور همايون و جميع عَمَلهِ خَلوت با قمه و کارد و خنجر مقتولش ساختند . محمد تقی شيرازی را مقرب الخاقان اسد الله خان مير آخور خاصۀ پادشاهی و ساير عملاجاتِ اصطبل پادشاهی اول نعل نموده و بعد با تخماق و ميخ طويله آهن و قمه و خنجر بيارانش رساندند.
۵ - «روزنامۀ وقايع اتفاقيه» شمارۀ ۸۲ مورخه ۱۰ ماه ذيقعده ۱۲۶۸ هجری قمری.
محمد نجف آبادی را مقرب الخاقان ايشيک آقاسی باشی و جارچی باشی و نسق چی باشی و نايبان و باشيان و ساير عَمَلۀ حضور در نياوران بضرب تبر زين و شش پر و غيره باسفل السافلين فرستادند . مير محمد نيريزی را که در جميع محارباتِ بابيه در نی ريز و زنجان و مازندران در هر جا بوده است و اثرِ زخمِ بسيار از محارباتِ سابقه در بدن او ظاهر بود مقرب الخاقان سر کشيکچی باشی و يوزباشيان و غلام پيشخدمتان و غلامان سرکاری هدف گلوله تفنگ ساخته تير باران کرده بعد از آن با سنگ و چوب با خاک يکسان کردند محمد علی نجف آبادی را اول خمپاره چيان يک چشم او را کَنده و بعد بدهانِ خمپاره گذاشته آتش زدند .
حاجی سليمانخان پسرِ يحيی خان تبريزی را تفصيل او در فوق ترقيم با حاجی قاسم نی ريزی که وصیِ سيد يحيی بود آقا سيد نايبِ فراشخانه بشهر برده بدن آنها را شمع زده افروخته و با نقاره و اهل طَرَب و ازدحامِ خلق در کوچه و بازار گردنده و مانع از سنگ باران مردم در شهر شده تا در بيرونِ دروازۀ شاهزاده عبد العظيم فراشانِ غضب نعش آنها را چهار پارچه کرده بچهار دروازه آويختند . سيد حسين يزدی را مقرب الخاقان آجودان باشی و ميران پنجه و سرتيپان و سرهنگان بشمشير گذرانيدند . آقا مهدی کاشی را که از جمله آن دوازده نفر معهود بود فراشان شاهی بضرب قمه و خنجر هلاک نمودند . صادق زنجانی نوکر ملا شيخعلی که روز ِاوّل بدست ملتزمين رکاب کشته شد نعش او را دو پارچه کرده بدروازه ها آويختند . مير زا نبی دماوندی ساکن طهران را اهالی مدرسه دار الفنون بشمشير و سر نيزه کارش را ساختند(۶).مير زا رفيع نوری را سواره نظام با طپانچه و غَدّاره بِدَرَک واصل نمودند . مير زا محمود قزوينی را بعد از آنکه زنبورکچيان هدف گلولۀ زنبورک کردند با غَدّاره پارچه پارچه نمودند . حسين ميلانی را که از توابع اسکوست و آن ملاحده او را بلقب امام همام ابا عبد الله الحسين ملقب کرده بودند سربازان افواج نيزه پيچ کرده با سر نيزه جسدِ خبيث او را پنجره وار مُشَبَّک و بدرک فرستادند . ملا عبد الکريم قزوينی را توپچيانِ حاضرِ رکاب بضربِ غَدّاره دمار از روزگارش بر آوردند . لطفعلی شيرازی را عاليجاه شاطر باشی و شاطرانِ سرکاری با خنجر و کارد و چوب و سنگ نزد معاهدين خود فرستادند
نجف خمسه‌ای را اهالی شهر عموما اجماع کرده با سنگ و چوب و کارد و خنجر و قمه و مُشت معدوم الاثر کردند. حاجی ميرزا جانی تاجر کاشی را که بکَرّات ارتداد او معلوم و توبه کرده باز رهائی يافته و باغوای عوام مبادرت نموده بود عاليجاه آقا مهدی ملک التُجّار و تُجّار و کسبه بالاجماع با هر گونه اسبابِ حَرب بجهنم فرستادند . حسن خمسه ای را مقرب الخاقان نصر الله خان و ساير عَملۀ کارخانۀ مبارکه بقتل رساندند . محمد باقر قهپايه را آقايانِ قاجار طعمه شمشيرِ آبديده نموده بدَرَک فرستادند.
در همين ماه ها (بين سپتامبر تا اکتبر ۱۸۵۲) بود که طاهره (قرةالعين‎) شاعرۀ نامی و از جمله حواريونِ سيدِ باب هم به قتل رسيد (۷). او که طلايه‌دارِ جنبشِ کشفِ حجاب در ايران بود، پس از اسارت در خانۀ محمود خانِ کلانتر در تهران، مرگ را به همسریِ «سلطان صاحبقران»—که به او علاقه نشان داده بود—ترجيح داد. طاهره را شبانه به باغ ايلخانی تهران بردند و به در خواست خودش با دستمال ابريشمی که برای شهادت همراه آورده بود به دست عُمّالِ مستِ حکومت که وی را خفه کردند کشته شد. دکتر جِيکوب پُلاک تنها اروپائی ای که در محلِّ قتلِ طاهره حضور داشته، می‌نويسد که «وزير جنگ و آجودانش مرتکب اين قتل شدند. آن زنِ زيبا مرگ تدريجی اش را با استقامتی فوق انسانی تحمل کرد.»(۸) مأمورينِ دولت سپس جسد او را در چاهی انداخته، روی آن را با سنگ پوشاندند.
سوء قصدِ ناشيانۀ سه بابی به ناصرالدين شاه نتيجۀ کشتنِ سيدِ باب و عصبانيت و نوميدی گروهی از بابيان بود که قصدِ انتقام‌جوئی از حکومت را داشتند. اما عمل آن‌ها آن¬قدر ناشيانه بود که با استفاده از تفنگِ ساچمه‌ای که معمولاً برای کُشتنِ پرندگان از آن استفاده می‌شود تصميم به قتلِ سلطان گرفتند. با وجود آن که بنا به اعتراف همگان، حتّی «روزنامۀ وقايع اتفاقيه» پادشاه فقط زخمی سطحی برداشت ولی قاجاريان تصميم گرفتند که گروهی نزديک به ۳۰ نفراز پيروان ِباب را برای عملی اشتباه از جانب سه جوانِ بابی به وحشيانه‌ترين روشِ ممکن به قتل برسانند، که اين خود نمونۀ بارزِ بی‌عدالتی است.

تاريخ نگاریِ ‎تبعيضانه
پيروانِ آئين‌های باب و بهاءالله بيش از ۱۶۰ سال است آماج انواع تهمت‌های سياسی و مذهبی بوده‌اند که با استفاده از آن‌ها هزاران بابی و بهائی به فجيع‌ترين شکل ودر کمال قساوت به قتل رسيده‌اند. برای اوّلين بار، مدارک و اسنادِ بسياری از اين جنايات در چندين کتابِ مختلف جمع‌آوری شده و در دسترس عموم قرار گرفته است (۹). برای مثال، منابع ضد بابی-بهائی سال‌هاست تلاش می‌کنند پيدايش دو آئين‌ بابی و بهائی را به دولت‌های استعمارگرِ انگلستان و روسيه که در قرن نوزدهم نفوذ زيادی در ايران داشتند، نسبت دهند. تا آنجا پيش رفتند که بانی آئينِ باب را پرنس دالگورکیِ روسی اعلام کردند .(۱۰) ولی حَضَرات آنقدر از حقايق تاريخی بی‌خبر بودند که درک نمی‌کردند که اين پرنس، بعنوان نمايندۀ کشورش، مستلزمِ فرستادنِ گزارش‌های مداوم به دولتش بوده است و اگر دروغی در مورد او بگويند در گزارش‌های رسمی پرنس به مقاماتِ کشورش — که آرشيوِ آن امروز در اختيارِ تمام مُحققينِ دنياست — برملا می‌شود و چنين نيز شد. يعنی دالگورکی که قرار بود مُحَرِّک باب برای اِبداعِ يک نو آوریِ دينی با هدف تضعيف اسلام باشد، تا چهار سال پس از ظهور باب حتّی از وجود او بی‌خبر بود. پس از آنکه از نهضت باب و محبوبيتِ روز افزونش در ايران آگاه شد، اين به اصطلاح «حامی باب،» دولت ايران را تحت فشار گذاشت که باب را از ماکو به نقطه‌ای دورتر از مرزِ روسيه تبعيد کند تا مبادا جنبشِ او به روسيه هم سرايت کند(۱۱) !
مرتبط ساختن آئين بهائی به دولت انگلستان هم تاريخی ديرينه دارد که متأسفانه با سوء نظرِ يکی از نامی‌ترين تاريخ نويسان معاصر يعنی فريدون آدميت آغاز شد. ايشان در صفحاتِ ۲۳۳-۲۴۴ چاپِ اوّلِ کتابِ «امير کبير»، که در سالِ ۱۳۲۳ به طبع رسيد، ادّعا کرد که ملا حسين بشرويه‌ای، اوّل پيروِ باب، در حقيقت جاسوسِ دولتِ انگليس بود که يک افسرِ اطلاعاتیِ آن کشور به نامۀ آرتور کانلی (Arthur Conolly) او را استخدام کرده بود. آدمييت ادّعا نمود که سندِ اين اتّهام در کتابِ کانلی به نام «سفرِ زمينی از انگلستان به شمالِ هندوستان از طريقِ روسيه، ايران، و افغانستان» موجود است. اين سند قرار است که به ملاقاتی ميانِ ملا حسين و کانلی در سالِ ۱۲۰۹هنگامی که کانلی در خراسان بود هم اشاره داشته باشد. به عقيدۀ آدمييت، اين ملا حسين بود که به خاطرِ منافعِ دولتِ انگليس باب را تشويق کرد که جنبشِ خود را آغاز کند. ولی مشکل اينجاست که امکان چنين ملاقاتی از نظر تاريخی وجود نداشته است!
در سالِ ۱۲۰۹، ملا حسين يک جوانِ ۱۷ ساله و باب طفلی ۱۱ ساله بود وکانلی خودش در ۳۵ سالگی، يعنی دو سال قبل از شروعِ جنبشِ باب، فوت کرده بود! زمانی که مجتبی مينُوِی، مورخ و نويسندۀ نامی و استاد ادبيات دانشگاه تهران، با در دست داشتنِ نسخه‌ای از کتابِ کانلی آدمييت را لاقات نمود و از او خواست که اشاره به ملا حسين و باب در کتاب کانلی را به او نشان دهد، آدمييت مجبور شد اعتراف کند که ادّعای او جعلی است. او اين مطالبِ ساختگی را در چاپ‌های بعدیِ کتابش حذف نمود (۱۲) .
دليلِ ديگری که غالباً از طريق آن بهائيان را به دولت بريتانيا ربط می‌دهند اعطای لقب «سِر» (Knighthood) به عبدالبهاء است. منابع ضدِّ بهائی همواره ادّعا کرده‌اند که دولت انگليس اين لقب را به پاسِ خدمات عبدالبهاء به آن کشور در جهتِ حفظِ منافعِ انگلستان به وی داده‌است. ولی واقعيت امر اين است که اين لقب را به سببِ مساعیِ بشردوستانۀ عبدالبهاء در طولِ جنگ جهانی اوّل به او دادند. عبدالبهاء در دوره‌ای که مردمِ حيفا و عکّا در فلسطينِ آن زمان در خطرِ قحطی بودند با تشويقِ کشاورزانِ بهائی به کِشت و زرعِ سبزيجات، گندم، و ذُرت در آن منطقه سببِ نجاتِ جانِ بسياری از مردمِ آن نواحی شد، منجمله برخی از سربازان انگليسی (۱۳). در طول سال‌ها، دولت انگليس لقب «سِر» را به افرادِ بسياری با سوابقِ گوناگون اعطاء کرده است: از نِلسون ماندِلا (Nelson Mandela) گرفته تا مادر تِرِزا
(Mother Teresa)، تا آلبِرت شوايتزِر (Albert Schweitzer)، و صدها شخصيت مشهور ديگر .(۱۴)
درج مطالب غير واقعی در موردِ آئين بهائی تا امروز نيز ادامه دارد و تا آنجا پيش رفته‌اند که يک بُنگاهِ خبریِ پُرسابقه‌ مثل بی بی سی را به جای British Broadcasting Corporation، به آن لقبِ ‎Baha'i Broadcasting Corporation داده‌اند تا آن‌ها را هم متهم به بهائی بودن کنند (۱۵).

تاريخ‌نويسانِ مشروطيت و کوچک نمائی نقش بابی‌ها، ازلی‌ها، و بهائی‌ها در انقلاب مشروطه
در طولِ اين تاريخِ کوتاهِ ۱۶۰ ساله، هر گاه بابی‌ها و بهائی‌ها قدم‌های مثبتی برای زادگاهِ آئين‌هايشان برداشته‌اند، برخی مورخان اين اقدامات را به کلی ناديده گرفته‌اند يا آن را کم اهمیّت جلوه داده‌اند. برای مثال، بهاءالله در کتاب اقدس پيش‌بينی می‌کند که در آينده حکومتِ ايران به دست جمهور مردم می‌افتد (۱۶). بهائيان هم با تشکيلِ يک محفلِ مشورتی در سال ۱۸۹۹ ميلادی (۱۲۷۸) در تهران شِش سال قبل از آغاز جنبش مشروطيت به استقبالِ مشاورۀ گروهی رفتند. اما پيش‌بينیِ بهاءالله و اقدامات آزادی‌خواهانۀ بهائيان به مِذاق سنتگرايانی مثل شيخ فضل‌الله نوری خوش نيامد. وی در منبری که در ميدان توپخانه بر پا کرد، کتاب اقدس بدست، جنبش مشروطه را به بهاءالله و پيروانش نسبت داد(۱۷) . در دورانِ مشروطيت، هرکس عقايدِ مترقی و آزادی‌خواه داشت از جانب شيخ و حاميانش به بابی بودن يا بهائی بودن متهّم می‌شد. برای مثال، يحيی دولت‌آبادی در اين باره می‌نويسد: «بعد از واقعۀ باب، هرکس خواست حرف آزادی بزند و يا انتقادی از ستمکاریِ ستمکاران بکند، او را به فساد عقيده و پيرویِ طريقۀ باب متهّم ساخته، نيست و نابودش ساختند».(۱۸) مصداق اين ادّعای دولت‌آبادی نقل قول زير از خودِ شيخ فضل‌الله نوری است که به نمايندگی از ۵۰۰ آخوندی که در قم بر ضدّ مشروطيت بست نشسته بودند درلوايحی منتشر ساخت:
«سال‌هاست که دو دستۀ اخير از اين‌ها [آزادی‌خواهان] در ايران پيدا شده و مثل شيطان مشغول وسوسه و راهزنی و فريبندگیِ عَوامِ اَضَلِّ مِن الاَنعام (مردمِ نادان‌تر از حيوانات) هستند. يکی فرقۀ بابيه است و ديگری فرقۀ طبيعيه. اين دو فرقه لَفظاً مختلف و لُباً متفق هستند و مقصدِ صميمیِ آن‌ها نسبت به مملکت در ايران دو امرِ عظيم است. يکی تغيير مذهب و ديگر تبديلِ سلطنت.» (۱۹)
در حقيقت اينجا شيخ فضل‌الله به سازگاریِ تعاليم باب و امسال وُلتِر از پايه گذاران فلسفیِ جنبشِ طبيعيون (naturalists) با مشروطه‌خواهی اعتراف می‌کند. بعد از تشکيلِ مجلسِ مشروطه نيز شيخ بر مخالفت با مجلس و بابی و بهائی بودنِ مشروطه‌خواهان ادامه می‌دهد:
«از بدوِ افتتاحِ اين مجلس، جماعتِ لاقيدِ لا ابالیِ لا مذهب از کسانی که سابقاً معروف به بابی بودن بوده اند و کسانی که منکر شريعت و معتقد به طبيعت هستند، همه به حرکت آمده و به چرخ افتاده اند... ديگر روزنامه‌ها و شبنامه‌ها پيدا شد. اکثر مشتمل بر سَبِّ علماء اَعلام و تَعن در احکام اسلام و اينکه بايد در اين شريعت تصرفات کرد... از قبيل اِباحۀ مُسکرات و اشاعۀ فاحشه خانه‌ها و افتتاحِ مدارسِ تربيتِ نسوان و دبستانِ دوشيزگان (۲۰) و صرفِ وُجوهِ روزه خوانی و وُجوهِ زياراتِ مَشاهِدِ مقدسه در ايجاد کارخانجات و در تسویۀ طريق و شوارع و در احداث راه‌های آهن و در استجلابِ صنايعِ فرنگ.» (۲۱)
اينجا شيخ فضل‌الله احداثِ مدارسِ دخترانه را—که بهائيان مبتکر آن بودند—با تأسيسِ فاحشه‌خانه يکی می‌کند و از مشروطه خواهان انتقاد می‌کند چرا که آنان «می‌خواهند پول روضه خوانی و زيارت اماکن مقدس اسلام را، يعنی آنچه را که تا آن زمان به جيب فراخ علمايی مثل او می‌رفت را خرج ايجاد کارخانجات و راه سازی در ايران کنند!» (۲۲)
از آغازِ نهضت باب و بهاءالله يکی از اهداف بزرگ روحانيت شيعه اين بوده که بابيان و بهائيان را به حاشيه برانند و رابطۀ آن‌هارا با توده‌های مردم قطع کنند. بنابراين از همان ابتدا، با «فرقۀ ضاله» و «مَلاعين» (لعنتی‌ها) خواندن بابی‌ها و بهائی‌ها از منابرشان به توهين و تحقير اين دو گروه پرداختند، امری که تا امروز نيز ادامه دارد. ولی متأسفانه تاريخ‌نويسانِ برجستۀ مشروطيت، از جمله احمد کسروی و ناظم الاسلام کرمانی، علی‌رغم تلاش در صداقت، هنگام تاريخ‌نگاری، شايد به سببِ اين که يکی آخوند (ناظم‌الاسلام) و ديگری آخوندزاده (کسروی) بود و هر دو تحصيلاتِ مذهبیِ شيعه داشتند، در نهايت تاريخ را وارونه جلوه دادند. نقش بابی‌ها، ازلی‌ها، و بهائيان را خرده گرفتند و در کوچک انگاشتن تلاش‌های برخی مقاماتِ اصلاح‌طلبِ قاجار از جمله سپهسالار، امين‌الدوله، مُشيرالدوله و مظفرالدين شاه در بيداریِ ايرانيان و جنبش مشروطه کوشيدند. در عوض به بزرگ کردن نقش دو سيد (بهبهانی و طباطبايی) پرداختند و اين دو را پيشوايانِ جنبش مشروطه کردند، علی‌رغم اين که می‌دانستند هر دو در نهايت، حکومت اسلامی می‌خواستند. برای مثال، به اين دو نقل قول ازطباطبايی که خودِ ناظم‌الاسلام آورده، توجه کنيد تا نیّات او روشن‌تر شود. اين جملات از نطقِ مشهور ِطباطبايی ده روز قبل از صدور فرمان مشروطيت است:
«جمهوری‌طلب نيستيم. به اين زودی مشروطه نمی‌خواهيم. يعنی مردم ايران هنوز به اين درجه تربيت نشده‌اند و قابل مشروطيت و جمهوريت نمی‌باشند.» (۲۳)
«ما اجرای قانون اسلام را می‌خواهيم. ما مجلسی می‌خواهيم که در آن مجلس، شاه و گدا در حدود قانون مساوی باشند. ما نمی‌گوييم مشروطه و جمهوری. ما می‌گوييم مجلسِ مشروعه. عدالتخانه. تمام شد.» (۲۴)
عصارۀ اين دو گفتۀ طباطبايی آن که فعلاً برای مردم ايران حکومت اسلامی مناسب‌تر است. وقتی که تربيت شدند، لايق مشروطيت و جمهوريت خواهند شد! اين در حالی است که بهاءالله حدود ۳۷ سال قبل از آغاز انقلاب مشروطه در نامه‌ای به ملکۀ انگليس از حکومتِ پارلمانی تمجيد کرده بود .(۲۵) در همان سال‌ها بهاءالله در «کتاب اقدس» نيز وعده می‌دهد که بزودی در ايران حکومت به جمهورِ مردم خواهد رسيد. دو سال بعد، فرزندش عبدالبهاء در نوشته‌ای بنام «رسالۀ مدنيه» از حکومتِ پارلمانی سخن می‌گويد .(۲۶)
از مَلکُم خان و نقش او در جنبش مشروطه زياد سخن رفته ولی از آشنايیِ سی سالۀ او با بهاءالله و عبدالبهاء و تأثيرِ تعاليمِ آزادی‌خواهانۀ بهائيان بر مَلکُم خان و دو بار دعوت کردن او از بهاءالله به همکاری برای استقرارِ حکومتِ مردمی در ايران، به جز معدودی، معمولاً صحبتی به ميان نمی‌آيد .(۲۷) از بهائی و بعد ازلی شدن مَلِکُ المُتِکَلِّمين و يا تأثير گذاریِ بابيان بر جهانگير خان صور اسرافيل هم عموماً سخنی گفته نمی‌شود. از نقش طاهره (قرةالعين‎) و اهمیّتِ کشفِ حجابِ او بيش از ۵۰ سال قبل از انقلاب مشروطيت کمتر صحبت به ميان می‌آيد، يا از عصمتِ تهرانی (متخلّص به طايره)، شاعر و نويسندۀ زبردستِ بهائیِ دوران مشروطيت و از شيفتگانِ قرةالعين‎. مقالات متعدد طايره زير نام مستعارِ «لايحۀ خانم دانشمند» در نشریۀ سوسيال دموکراتِ «ايران نو» نقشِ مهمی در بيداریِ زنانِ ايران و جنبشِ برابری‌خواهیِ زنان در دوران مشروطيت داشت .(۲۸)
اهمیّتِ مورگان شوستر، بانکدار مشهور آمريکائی هم از کسی پوشيده نيست. او به دعوتِ ايران برای سامان دادنِ اقتصادِ در هم ريختۀ کشور به سِمَتِ خزانه‌دار دولت منسوب شد. ولی کمتر به نقش عليقلی خان (نبيل‌الدوله) کاردار سفارت ايران در واشنگتن -که يک بهائی شناخته شده بود- اشاره می‌شود. نبيل‌الدوله بود که به تشويق عبدالبهاء سرانجام شوستر را يافت و دولت قاجار را تشويق به استخدام وی کرد. شوستر در مقدّمۀ کتابش به نقشِ نبيل‌الدوله اشاره می‌کند.(۲۹)
خلاصه آن که در امرِ تاريخ‌نگاریِ معاصر در حق بابيان، ازليان، و بهائيان و برخی از مُصلحينِ قاجار کُلّاً رعايتِ انصاف نشده است. در عوض، جنبش سرکوبِ بابی‌ها و بهائيان نه فقط منجر به قتلِ هزاران هزار بيگناه گرديده، بلکه آن‌ها و مقدسات‌ شان را هدف انواعِ مختلفِ توهين و افترا قرار داده‌اند و حقِّ هر گونه دفاع در داخل مرز و بوم‌شان را از آن‌ها گرفته‌اند .(۳۰) در دورانِ اخير نيز هيچگاه به بهائيان اجازۀ دفاع در مقابلِ دروغ‌های رسانه‌ای در داخل ايران داده نشده است؛ نه در عصر قاجار، نه پهلوی‌ها، و طبيعتاً نه در جمهوری اسلامی. پس از انقلاب سال ۱۹۷۹، تهمت‌های بی‌اساس در مورد بهائيان به اوج خود رسيده است. از مونا محمودنژاد ِ۱۶ ساله و نُه زنِ ديگرِ بهائی گرفته تا عبدالوهاب منشادیِ ۸۵ ساله، که در طول حياتش از روستای منشاد (نزديک يزد) خارج نشده بود، همگی به جرم «جاسوسی برای اسرائيل» اعدام شدند !(۳۱) بيش از ۲۲۰ بهائی را—که بسياری از آن‌ها از نخبه‌گانِ جامعۀ ايران بودند—بدون هيچ سندِ مَحکَمه پسند يا محاکمۀ عادلانه‌ای با بی‌رحمیِ تمام به قتل رساندند.

خاتمه
جزئياتِ تاريخیِ ستم‌هايی که به نام مبارزه با بابييت و بهائيت در طول بيش از ۱۶۰ سال بر هموطنان‌ بابی و بهائی وارد آمده از حوزۀ اين مقاله خارج است. اما اگرچه باور کردنش مشکل است، ولی در تاريخِ اين اديان فقط يک بار عواملِ جنايت عليه يکی از پيروان‌شان به دادگاه کشيده و محکوم شده‌اند. آن نيز در ۱۷ شهريور ۱۲۶۸ (۸ سپتامبر ۱۸۸۹) در شهرِ عشق‌آبادِ روسيه اتفاق افتاد. رشدِ سريع آئين بهائی در آن مناطق، مسلمانان شيعه را به وحشت انداخت. در نتيجه، دو مسلمان متعصب، داوطلب کُشتن يک بهائیِ شناخته شدۀ ۷۰ ساله بنام حاجی محمد رضا اصفهانی شدند، و او را در روزِ روشن در يک خيابانِ شلوغِ عشق‌آباد با ۷۲ ضربۀ خنجر به قتل رساندند. سپس بدون مقاومت خود را تسليم پليس کردند. در ميانِ ناباوریِ شاهدان، هنگام دستگيری، قاتلان مشغولِ ليسيدنِ خون‌هايی که از خنجرشان می‌چکيد بودند. (۳۲) دولت روسيه که امنيت منطقه را در خطر می‌ديد، در يک دادگاه، با حضور شهودِ عينی که عليه قاتلان شهادت دادند هر دو را به اعدام محکوم کرد. اين حکم، روحانيتِ شيعه در ايران را به شدّت خشمگين کرد ولی، در نهايت، آن‌ها موفق نشدند تصميمِ دولت روسيه را عوض کنند. اما قبل از اجرای حکمِ اعدام، در کمال ناباوری، بهائيان نزد حاکمِ ماوراء خزر (Transcaspia) ژنرال کُمارُف رفته تقاضای عفو برای قاتلان نمودند! ژنرالِ مزبور که بسيار تحت تأثير قرار گرفته بود گفت تنها با رضايت تِزارِ روسيه، الکساندر سوّم، امکان عفو و يا کاهشِ مجازاتِ محکومان وجود داشت. سرانجام، تِزار با در خواست بهائيان موافقت کرد ولی فقط حاضر شد قاتلان با يک درجه تخفيف به سيبری تبعيد شوند.
توجه کنيد که جامعه‌ای نزديک به ۴۵ سال (از ۱۸۴۴ تا ۱۸۸۹) تحتِ انواع ظلم و ستم باشد و عاملينِ جناياتِ بی‌شمار عليه آن‌ها هيچگاه مجازات نشوند. سرانجام، در يک مورد، حکومتی خارج از زادگاهِ دين‌شان برای اوّلين بار در تاريخ در حقِّ آن‌ها عدالت را رعايت می‌کند و دو قاتلِ «خونخوار» را به جرم قتلِ عمد محکوم می‌کند. اما حتّی در اين يک مورد هم بهائيان گذشت می‌کنند و خود برای نجاتِ جانِ دو قاتل اقدام می‌کنند. عکس العملِ بهاءالله نسبت به اين اقدامِ پيروانش نيز خواندنی است:
« اين مظلوم [بهاءالله] در ليالی و ایّام به شُکر و حمدِ مالکِ اَنام [خداوند] مشغول، چه که مشاهده شد نصائح و مواعظ تأثير نموده و اخلاق و اطوارِ اين حزب [بهائيان] به درجۀ قبول فائز؛ چه که ظاهر شد آنچه که سببِ روشنیِ چشمِ عالَم است و آن شفاعتِ دوستان از دشمنان نزد اُمرا بوده. کردارِ نيکْ گواهِ راستیِ گفتار است. اميد آنکه اَخيار به روشنیِ کردار گيتی را روشن نمايند.» (۳۳)
در اينجا مقايسۀ رفتارِ بهاءالله و پيروانش با آنچه که دشمنان‌شان در طولِ تاريخِ اين آئين عليه آن‌ها مرتکب شده اند قابل تَعمُّق است. بهاءالله شفاعت بهائيان از قاتلان نزدِ عواملِ حکومت را اوج انسانيت و سببِ روشنیِ جهان می‌داند. ولی دشمنانِ آن‌ها با شيطانی نشان دادنِ بهائيان و به درجۀ نيمه انسان تنزل دادن‌ شان، هميشه سعی کرده اند تنفر از پيروانِ بهاءالله را در روح و روانِ ايرانی نهادينه کنند و تا حدّ زيادی هم موفق شده اند .(۳۴) بنابراين، کارزارِ امروز ما درکِ زمينه‌های سرا پا تزويرِ اين تنفر است و ريشه کن کردنِ انزجارِ بهائی ستيزان. البتّه اخيراً بهائيان در خارج از کشور سعی در روشنگری و دفاع از حقوق انسانی جامعۀ خود کرده‌اند .(۳۵)
ولی وقتِ آنست که هموطنان غير بهائیِ بيشتری به اين کارزار عليه ظلم و بی‌عدالتی بپيوندند تا در کنار هم برای حقوقِ حقۀ تمامیِ ستم‌ديدگانِ ايرانی، فارغ از هر گونه عقيده و باوری، تلاش کنيم و تسليمِ خواسته‌های ظالمانه نشويم.
وَ اِلَا برای مثال، نزد حاکمانِ فعلی ايران، شهروندِ نمونۀ بهائی، يک بهائیِ ساکت و به گوشه‌ای خزيده است که در مقابلِ حقوقِ پايمال شده‌اش صامت بنشيند، لب فرو بندد و شُکر کند که در ايرانِ اسلامی حقِّ حيات دارد. اگر صدای اعتراضش بلند شود، بايد آمادۀ انواعِ اتهامات از قبيل «اقدام عليه امنيت ملی» «تبليغ عليه نظام» «توهين به نظام مقدس جمهوری اسلامی» و يا بر چسب‌هايی مثل «جاسوس اسرائيل و صهيونيزم بين الملل» و غيره باشد. خوشبختانه در چند سال اخير، ندای عدالت‌خواهیِ بسياری از هموطنانِ غير بهائی‌مان هم بلند شده و اين اتفاقِ نيک در آگاهیِ بخشِ بزرگی از ايرانيان که تحت تأثيرِ بيش از يک و نيم قرن تبليغاتِ سوء عليه بهائيان، حتّی از شنيدن نام بهائی احساس تنفر در وجودشان بيدار می‌شد، اثرات مثبتی گذارده. دو نمونۀ بارزِ اين فعاليت‌ها، انتشار نامۀ «ما شرمگينيم» به همتِ نيلوفر بيضايی و خسرو شميرانی و توليد مُستندِ «تابوی ايرانی» توسط مُستندسازِ برجسته رضا علامه‌زاده است. به اميد افزونی اين اقدامات و آزادی و سر بلندی ايران و همۀ ايرانيان.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانويس ها:
۱ - PePeter Avery. Modern Iran. New York: Praeger, 1965, p. 60 (contains author’s description of the event leading to the massacre and excerpts from the Austrian Officer’s letter)
۲ - Edward Granville Browne. Materials for the Study of the Babi Religion. Cambridge: University Press, 1918, pp. 268-271.
۳ - Avery, pp. 60-61.
۴ - Douglas Sladen and Eustach de Lorey. Queer Things About Persia. Philadelphia: J. B. Lippincott Co., 1907, pp. 307-317.
See: http://archive.org/stream/queerthingsabout00lore#page/n5/mode/2up
۶ - مایۀ تأسف است که اساتيد دارالفنون که هدفشان بايد گسترش علم، خرد، و دانائی می‌بود هم در اين نمايش خون شرکت کردند و دستانشان را تا مِرفَغ در خون بابی‌ها آلودند.
۷ - Abbas Amanat. Ressurection and Renewal: The Making of the Babi Movement. Ithaca: Cornell University Press, 1989, pp. 329-330.
۸ - Jakob Eduard Polak. Persien: das Land und seine Bewohner: ethnographische Schilderungen. Leipzig: Brockhaus, 1865, p. 144.
۹ - برای چند نمونه، مراجعه کنيد به منابع زير:
دکتر فريدون وهمن. يکصدو شصت سال مبارزه با آيين بهائی، انتشارات عصر جديد، ۱۳۸۸.
دکتر فريدون وهمن. بهائيان ايران. نشر باران، ۱۳۹۰.
سهراب نيکو صفت. سرکوب و کشتار دگر انديشان مذهبی در ايران: جلد نخست- از صفويه تا انقلاب اسلامی.انتشارات پيام، ۱۳۸۸.
سهراب نيکو صفت. سرکوب و کشتار دگر انديشان مذهبی در ايران: جلد دوّم- از انقلاب اسلامی تا سال ۱۳۸۶. انتشارات پيام، ۱۳۸۸.
تورج امينی. اسناد بهائيان ايران : از سال ۱۳۲۰ تا پايان سال ۱۳۳۱، جلد اوّل از سه جلد، نشر باران، ۱۳۹۱.
۱۰ - برای جزئياتِ اين جعلِ ناشيانه، ببينيد:
مينا يزدانی. اعترافات دالگورکی: قصّه‌پردازی و هویّت‌سازی:
http://fis-iran.org/fa/irannameh/volxxiv/iss4-mixed/yazdani
۱۱ - Momen, p. 72.
۱۲ - اديب معصوميان. افسانه‌های بی‌اعتبار: ردّ نظريه‌های دسيسه در خصوص پيدايش و اهداف ديانت بهائی. انتشارات لولو، ۱۳۸۹. ص ۱۹.
۱۳ - Ahang Rabbani. `Abdu'l-Bahá in Abu-Sinan: September 1914-May 1915, published in Bahá'í Studies Review, 13 (2005), pp. 75-103.
http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_honorary_British_Knights#Professional.2C_humanitarian_and_exploration
۱۴ - http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_honorary_British_Knights#Professional.2C_humanitarian_and_exploration
۱۵ - http://www.seirnews.com/component/content/article/34-titr1/1807----------q--q-q---q---.html
۱۶ - بهاءالله. کتاب اقدس. آیۀ ۹۳. انگليسی اينجا:
http://reference.bahai.org/en/t/b/GWB/gwb-56.html
۱۷ - عبدالحسين آيتی. کواکب الدرّيه، جلد ۲، ص ۱۶۴.
۱۸ - يحيی دولت‌آبادی. حيات يحيی، جلد ۴، ص ۴۳۲.
۱۹ - احمد کسروی. تاريخ مشروطۀ ايران، ص ۴۲۱.
۲۰ - اشاره به تأسيس مدارسِ دختران توسط بهائی‌ها در ايران است که اوّلينِ آن در شهر قزوين شش سال قبل از آغاز جنبش مشروطيت افتتاح شد: رجوع کنيد به «مدارس فراموش شده» از دکتر سلی شاهور؛
Forgotten Schools : http://www.amazon.com/The-Forgotten-Schools-Education-International/dp/1845116836
۲۱ - کسروی، ص ۴۲۳.
۲۲ - دلارام مشهوری. رگ تاک، جلد ۲، ص ۹۵.
۲۳ - ناظم‌الاسلام کرمانی. تاريخ بيداری ايرانيان، ص ۳۷۸.
۲۴ - همانجا، ص ۳۸۱.
۲۵ - بهاءالله. آثار قلم اعلی، جلد ۱، ص ۵۶. انگليسی اينجا: http://reference.bahai.org/en/t/b/SLH/slh-8.html
علاوه بر ملکه ويکتوريا، بهاءالله چندين لوح (نامه) برای ديگر رهبران سياسی و مذهبی زمان خود فرستاد، من جمله ناپلئون سوّم امپراتور فرانسه، ويلهلم اوّل امپراتور آلمان، فرانتس يوزف امپراتور اتريش، و پاپ نهم. هدف وی از ارسالِ اين پيام‌ها اعلان رسالت و تعاليم خود و خواست برای تغييرات اساسی در روشِ اين رهبران در ادارۀ امورِ سياسی و مذهبی در مناطقِ تحتِ نفوذِ آن‌ها بود. رجوع کنيد به:
Bahá’u’lláh. The Proclamation of Bahá’u’lláh to the Kings and Leaders of the World. Haifa: Bahá'í World Centre, 1972.
۲۶ - رجوع کنيد به پانويس ۱۷.
http://www.h-net.org/~bahai/areprint/ab/M-R/R/madan/madani.htm
۲۷ - برای مثال ببينيد تاريخ ادبيات ايران (از صفويه تا عصر حاضر)، ادوارد برون، دکتر بهرام مقدادی، صفحه ۴۶۵، همانجا، ص ۴۴۳. برای اطلاعات بيشتر، رجوع کنيد به تورج امينی، رستاخيز پنهان، ص ۱۴۲ و نيز به رگ تاک جلد ۲، صص ۱۴۳-۱۴۲.
۲۸- Janet Afary. The Iranian Constitutional Revolution, 1906-1911: Grassroots Democracy, Social Democracy, and the Origins of Feminism. New York: Columbia University Press, 1996, pp. 197-199.
۲۹- W. Morgan Shuster. The Strangling of Persia. London, Leipsic: Unwin, 1912, p. 4.
http://amzn.to/NjT7BN
۳۰ - برای مثال، مراجعه کنيد به اين دو وبسايت که حاوی انتشارات عديده بر عليه باب و بهاءالله و پيروان آن‌ها می‌باشند:
http://bahaeyat.persianblog.ir/page/estemar
http://bahaibooks.blogfa.com/
۳۱- http://scr.bi/NjV29o
۳۲ - Edward Granville Browne. A Traveller’s Narrative: Written to illustrate the episode of the Báb. Cambridge University Press, 1891, pp. 411-412.
۳۳ - بهاءالله. مجموعۀ الواحِ مبارکه. قاهره، مصر، ۱۹۲۰، صص ۲۹۴- ۲۹۳.
۳۴ - عرفان ثابتی. دراکولاهای بهائی و عاشورای حسينی:
http://news.gooya.com/politics/archives/2011/09/127713.php
عرفان ثابتی. فم فَتال‌های بهائی، فانتزی‌های جنسی و پهن کردن بساط بی‌ناموسی:
http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/august/22/article/-67eedd0661.html
۳۵ - برای نمونه، مراجعه کنيد به سايت کنفرانس «دگرانديشی ستيزی و بهائی‌آزاری در ايران»:
http://www.sitenama.net/
همچنين اينجا را ببينيد:
http://bit.ly/O2EEcx
http://question.bahai.org/

Published from gooya news {http://news.gooya.com}
Copyright © 2009 news.gooya.com
All rights reserved for the original source
Served by C#1 Server #1 in 0.02 seconds



خوش آمدید

نوای دلنشین